قضیه ازونجا شروع شد که توی ماشین ما نشسته بود وراهی تالار برای یه مهمانی شام بودیم.وقتی با موبایلش صحبت می کرد من  احساس کردم داره با یه پسر حرف می زنه چون یکدفعه صداشو نازک کرد .اون موقع فقط از دستش عصبانی بودم که چرا بجای خرید قسطی موبایل ، بچشوبخاطر مخارجش، گفتاردرمانی نمی بره و می گه خرجش  زیاده.توی مهمونی مرتب از تنهایی و کسالت زندگی می گفت و اینکه دیگه به هیچی اعتقادی نداره.من این شک را بروز ندادم تا چندوروز پیش که اومد خونمو.ن.می گفت:قراره با دوستام برم بیرون ولی مرتضی نمی دونه.بچه ها را می زارم پیش دوستم .بعد با اون یکی دوستم می رم بیرون.-من اینجا احساس کردم آرمین پسر 2سالشو با خواب آور می خوابونه و دوستش هم همراهشون می ره- حالا یه کیف خوشگل ومانتوتو بده.شال قشنگ هم اگه داری بده. به نظرت زیر این مانتو چه شلواری بپوشم؟یه خط چشم و یه کرم پودر هم بده.آره میخوام برم خوش بگذرونم چقدر با این دوتا بچه خل سرو کله بزنم؟خسته شدم. نه ابراز محبتی نه خسته نباشیدی.هیچ ارزشی برای آدم قایل نیستند. وگرنه چرا باید یه اس ام اس  عشقی اینقدر منو خوشحال بکنه. دوستم با دوتا بچه و یه شوهر تحصیل کرده  و خوشتیپ تا ساعت 3 شب چت می کنه. وب کم گذاشته و همه کاری می کنه.خوب می گه شوهرم بهم محبت نمی کنه .خوب منم  بجای اینکه برم روانشناس  با یه پسر حرف می زنم تا روحیه بگیرم.خوب حق داره نه؟

دلم گرفته بود. دختر خوشگلی بودبا چهره ای گرد و تپل که کمی دهاتی بود.البته چاق بود که این روزاه حسابی لاغر کرده بود. پدرش را توی 14 سالگی از دست می ده . توی 17 سالگی عقد می کنه توی 187 ساللگی عروسی و توی 20 سالگی بچشو بدنیا میاره.دوسال پیش توی 22 اون یکی پسرشو بدنیا اورد. مرتضی شوهرش یه پسرزشت و باریک و احمق ،با تحصیلات سیکل ،اخلاق بازاری  که همیشه در حال داد زدنه. البته این خوبی را داره که اگه مرضیه بگه شبه و کل عالم بگن روزه ،حرف مرضیه رو قبول می کنه.

فرداش اومد دیدنم وسایلمو پس بده. هنوز ته مونده آرایش توی صورتش بود.یه خط چشم مشکی کشیده که روش خط چشم نقره ای کشیده بود .توی چشماش هم خط سفید کشیده بود.پرسیدم رفتی؟

:آره

-خوش گذشت؟

:عالی بود!!!!!

_پسر هم باهاتون بود؟

:آره .خوشتیپم بود

شب دوباره اومد و گفت که چه تیپی زده بود و چقدر خوش گذشته.پسره گفته اصلا بهت نمیاد 24 سالت باشه!زندگی معومه خیلی شکستت کرده. با مترم رفته بود صادقیه. و گفت باید حواسش را بده که کسی نفهمه .چون تا حالا سوار مترونشده بود.تا حالا رستوران سنتی نرفته بود و حالا با اونا رفته بود و حسابی بهش خوش  گذشته بود . هنوزم آرمین را پرت می کر د . به علیرضا می گفت تخم سگ .نها چیزی که تونستم بگم این بود که مواظب باش .اینا خوشیهای زود گذره .حالا که انرژی گرفتی  کمی به بچه ها برس.از طرفی نگرانش هستم و غصشو می خورم .از طرفی اونقدر ازش ضربه خوردم که ازین صمیمت می ترسم . مخصوصا وقتی داشت قضایا را تعریف می کرد گفت  :البته دوستام گفتن به صدف نگومنم گفتم نه بابا مثل خودمونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤

تغيير مکان

ازين پس در http://msmaryam.blogfa.com/ می نويسم.

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤

دستان من

ديروز خيلی نوشتم ولی اين پرشن بلاگ خل شده بود.ونتونستم بازسازی کنم.

به دستانم نگاه می کنم که بی اراده من از جا می پرند يا می لرزند برای خودشان شده اند انها هم ازحکومت من خسته شده اند.هوای دموکراسی کرده اند.خوب کور خوانده ايد! شما بايد و قتی من می خواهم برايم برقصيد يا  هورا بکشيد .ببينيد همين شما ها چه نقاشی قشنگی کشيده ايد.پس با اين درد های موزی که ارتعاشش تمام جانم را درگير می کند آزارم ندهيد.خودم هم باورم نمی شود شماهايی که برا ی بلند کردن يک قند صدبار ناز می کنيدچنين زيبا نقاشی کنيد.دست مريزاد.مال من باشيد برای من باشيد من هم برای شما هستم.

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

دزد های خوب

از دهانت که می خوانی

بوی هرزگی می آید

ببند آن گنداب هوس را

که من از تو بیزارم

 ***************

 

وای بر من

که برای اسارتم

جهیز می برم

وبرای آزادیم

مهریه می گيرم 

 *************

 

نیمه های شب حوالی ساعت 3 بیدار می شوم.خوابم نمی گیرد آرزو می کنم صبح نرسد شاید من خوابم بگیرد و کمی دوراز هیاهوی روز ونورزننده خورشید  تن به آرامش شب بسپارم.امادریغ که ازسکوت دردی مرموز به من میرسد. پاهایم مورمور می کنند چقدر دوست دارم بکوبمشان به دیوار!اوهام می آیند و میروند .گاهی صدای پچ پچ می آید گاهی دغدغه های روز را که در روشنایی  نمی دیدم در تاریکی شب به سراغم می آید.

هی به خاطراتم ور می روم شاید خوابم بگیرد افسوس که خاطرات با اشکی همراهم می شوند چشمهایم شسته می شوند بی پروا از خواب می گریزند.

می خواهم آدم اول از کامو را بازکنم ولی میترسم عادت کنم و این تکرار شبانه اسیرم کند.یاد اخبار حوادث می افتم:

ماموران نیروی انتظامی یک جیب برحرفه ای را دستگیر کردند.تا کنون این جیب بر به سه فقره جیب بری اعتراف کرده است.ـوای وای خدا بدور اينجا مگه دزدی می شه /اونم سه تا

گزارشگر:چجوری اینکاررا می کردی؟

جیب بر حرفه ای:یه دفتر جلوی صورتم تا اونا روشون رو می کردند اونطرف یواش پول رو برمی داشتم یا موقع پیاده شدن از اتوبوس اینکار رو می کردم.

خواهش می کنم مردم مواظب باشند پولاشون از جیب هاشون آویزون نشه من  یا یکی مثل من ورنداره.

ببین چه می کنه این قالیباف .کجای دنیا دزدها توصیه های ایمنی می کنند؟

همون جایی که خرس اعتراف می کنه خرگوشه!!!!!

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٤

واما...

پس از سه سال موهامو کوتاه کردم .آخرين باری که موهامو کوتاه کرده بودم چند ماه قبل از عقدم بود.با نسيم رفته بودم يکی از بهترين(گرونترين)آرايشگاههای اهواز .از ژورنال يه مدل تو مايه های مصری يا کلوپاترا انتخاب کردم .آخه موهای من لخت بود و معمولا ازين مداها بهش ميومد.خانمه شروع کرد به چره کردن سر بنده .هی زر می زد که يه دفعه ديدم دور گوشم را خالی کرده!با تعجب گفتم جه مدلی داريد می زنيد؟مدل را از تو ژورنال بهم نشون داد!وای خدای من ؟اون مدلی را که من انتخاب کرده بودم اشتباه ديده بودوداشت مدلی تو مايه های المانی که پشتش تيغ می خورد برام ميزد!

يه چنگ مو بيشتر توی سرم نمونده بود هفته بعد عروسی دوستم بود تا مدتها توی خوابگاه روسری سر می کردم آخه مدل موهام بدجوری ضايع بود.از شانس ما يک ماه بعد عقد خودم شد.با مهارت آرايشگر اون چنگ مو توی سرم پف کرده بود .ولی ازون به بعد موهامو کوتاه نکردم .تا چهارشنبه.خوب اين دفعه خداراشکر خوب شد .

پنج شنبه عروسی دوستم بود.خوش گذشت جاتون خالی دوماد چه رقصی می کرد!به اندازه دو سه ماه از ته دل خنديديم

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٤

آدم آدم است

اول فکر می کردم مرد قلمبه و دوست داشتنیه!شبیه بامشاد بود.گوگولی بود.یه بار زنش  اومد دیدمش خوشتیپ و باکلاس بود دوتا بچه دارند یه دختر و یه پسر.چند وقتیه دیگه به نظرم گوگولی و دوست داشتنی نیست دیگه اون احساس راحتی را باهاش ندارم.یه جورایی شده!براحتی می شه فهمید با دوست دخترش حرف می زنه!خنده های ریزش با چشم گفتنش به خانم متفاوته!شاید هم من اشتباه می کنم.هر کسی در هر زمانی در هر جایی حق عاشق شدن داره....

فردا عروسی دوستمه که 4ماهه حامله است چه کیفی می ده فردا شب بهش بخندیم و سر به سرش بزاریم.

 

و اما آدم آدم است " برتولت برشت"

نمایشی از دگرگونی انسانهادر شرایط مختلف.بیان یک انزجار از هویتی که گم می شود نامی که می پوسد .قصه ای از آنهایی که زود رنگ می بازند زود هم رنگ می گیرند.

زیرا آدم ادم است

 

"ازو می خواهند

که همرنگ جماعت شود بدینسان به نوایی برسد

می توان اورا به شکل دلخواه دراورد

فرمانبرداریش مانند ندارد

اگر مواظبش نباشیم می توانند از او دپخیمی بسازند

واین می شود حکایت یک نمایش که درک آن در دنیای سیاسی امروز کملا قابل لمس می باشد می سازند تا جان گرفت قهرمانانه جانش را می گیرند."

 

آنجا که زن فاحشه برای ریس  ارتش می خواند:

 

"نام اتفاقی خودرا فراموش کن

درزیر بغل من ودر انحنای زانوانم"

 

شاید در برخی موارد من برای نام ارزشی قایل نباشم ولی در قالب شخصیت خودم .چه زیبا حس می شود این قصه وقتی می بینی مصومه در 32 سالگی به بئاتریس تبدیل می شود.وبه همان میزان کلاسش بارور می شود ومعصومیت  را به بادار کردن بئاتریس می بخشد.

وهم آو مردی است که تا شلوارش دوتا شد با ازدیاد خانه هایش به معشوقه هایش می افزاید.

 

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٤

شايد بيايم

وقتی سرویس نزدیک می شد تپش قلب داشتم از نحوه حرکتش فهمیدم داره خودش را واردلاین دو می کنه تا منو سوار نکنه!دست تکون دادم.کمی بالاتر نگه داشت.وقتی سوار شدم غرغر هاش شروع شده بو.د ومنو مخاطب قرار داد که من نمی تونم اینجا نگه دارم جون بقیه رو واسه یه نفر به خطر بندازم.بیماری که بیماردی همه مریضند من خودم اگه قصمو برات بگم می گی فردا نیا سر کار...................

تنها جواب که دادم چند جمله بود :دوسال سرویس منو اینجا سوار کرده و چیزی پیش نیومده این مسیر را شما می تونید توی لاین یک بیاین تا مشکلی پیش نیاد.دنیا دوروزه می تونید خوبی کنید بد بودن  کاری نداره بعد گفت:من بخواطر تو دنیا مو ویرون کنم.و..

من فقط اشک ریختم.همین.....

بعد دوباره گفتم به درک. مهم اینه که هنوز خیلی ها هستند که مواظب من هستن.نگران من هستند دوستم دارند دوستشان دارم.یکی هم اینجوریه دیگه!

بگذریم....

یادمه 2خرداد 76 با اطمینان رای دادم واگر شک می کردم به این خاطر بود که خودم ورای خودم را مهم می دیدم.18خرداد80که رای دادم به این خاطر خاتمی را برگزیدم که  بهترین گزینه بود حالا خیالم راحته که خوبان همه جمعند هرکدوم برنده بشه فرقی نمی کنه چه فرقی می کنه از طریق صدا سیما گند بزنی یا سپاه یا نیروی انتظامی یا شورای مصلحت؟یکی هم می خواد روزهای آخر عمرش می خواد تجربه ریاست بر جمهوری را داشته باشه!

مهم اینه که ما با کدوم گند بهتر کنار میایم!

خدارو صدهزار مرتبه شکر که در زمان شوهر کردن یه دفعه 5-6تا کاندید نبود.که مجبور بشم در عرض یه هفته یکی را انتخاب کنم.

 

می آیی؟

 

می بینم برای سرودن ترانه ات مراصدا می کنی

وبرای شعف های کودکانه ات مرا ستاره می کنی

نقاشی هایت بهانه می خواهد

مرا بهانه می کنی

وعرشت خالی می شود بدو.ن من!

خط های سیاه در صفحه سپیدت برای من شماره می شوند

قافیه های تنهاییت با من تمام می شود

رویاهایت را بنازم که همیشه ناجیت منم!

وباان اشکهایت می شود بوسه های شور نوش کرد

خوب است

دارم راضی می شوم

راستش منم گاهی

بعضی وقتها که شام زیاد می خورم

یا بد مستی می کنم

یادختری مرا تشنه لب چشمه رها می کند

به خوابم می آیی

لای آن حورو پری ها هی خودت را نشانه می کنی

...

ولی قول نمی دهم.

شاید اشکی شورتر بیابم

توکه نمی خواهی با اشک های تر تو یاد پوشک برادر زاده ام بیفتم!

حالا اگر سر راه

 شراره ای

یا بهانه ای

ترانه ای

خطابه ای

پر زیبا نیامد

می آیم....

به ماردت هم بگو.

اسیرمرام من نشود

من که قولی نداده ام....

 

خیلی خوشحال میشم اگر عزیزان درباره شعرها یا نوشته هایم نظر بدهند تا مرا در بهتر نوشتن بهتر دیدن و بهتر شندیدن یاری کنند

دوستتان دارم

 

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤

ام اس پررو

بعضی وقتها فکر می کنم زیادی دارم خودمو لوس می کنم.دیروز با یه شرکت قرار داد بسته بودم هر هفته بیان پله هارو برام تمیز کنن.وقتی رفتم خونه جاریم-همون اصفهانی فضوله که نمی دونه من ام اس دارم-می گه یه پسره اومدهوگفته صاحب خونه پیرزنه؟آخه 7تا پله چیه من مرد گنده بیام اینا رو تمیز کنم.حالا واسه همین ۷تا پله 1000تومن از من گرفته بود.بعد هم گفت که نه در رو تمیز کرده نه پله ها خوب تمیز شده بود.جاری عزیزم حرفهای خودشو که توی دلش مونده بود از زبون اون پسره گفت و یه جورایی ارضا شد.

مساله بعدی راننده سرویس جدیدمون است .منو توی اتوبان حدود چهارصد متر بالاتر سوار می کنه.منم که زانودرد دارم و حسابی پاهام سنگین شده جونم درمیاد تا اون چندمتروبرم بالا.درحاليکه به راحتی می تونه منو سر مسير خودم سوار کنه ولی سر لج بازی وقتی بهش می گم منو اونور سوارکن کلی دريوری بهم گفتتورا ه باید بشینم وهزار چرت و پرت بشنوم.آخه سراتوبان همه جور ماشینی باهمه جورراننده ای رد می شه.مسیر ماشین خورهم نیست واونقدر برای تاکسی سوار شدن واسه اون چندمتر حرص می خوری که نگو.دیروز سرایستگاه خودم وایسادم.راننده خیلی راحت منو ول کرد ورفت

یه جورایی فکر می کنم دارم به ام اس رو میدم.آخه هر چی بیشتر مواظب خودمم بیشتر دست و پام می لرزه.بیشتر بیحس میشم.آره یه مراسم رو کم کنون با این ام اس دارم...

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٤

فرياد سکوت

خيلی کمرنگ شده ام!بگذار بی رنگ هم بشوم.شايد بی رنگيم کاراتراز اين رنگ شسته و چرک مود شده ام باشد.

پس برای کسانی که رنگی به انگ متحجرين زده اندمجتبی سميعی نژاد گنجی

خموش...........................

:

:

:

:

:

:

:

:

:

:

:

:

:

:
:

:

:

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٤

دعا

دخيل می بندم به صفای دل شما

وقسمتان می دهم به بغضهای عميق که به خنجر سادگی شکسته اند

وبه نيابت من روسياه از ابرها شفاعت مرا طلبيد

که سخت سياه شده ام

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

جوک

نمی دونم چرا تا شروع به نوشتن می کنم دلتنگیهام یادم میاد چیزهایی که محو بودن حالا خرمو می گیرن و حقشونو می خوان.شعورم صداش درومده!تنم می خواره واسه یه دعوا !

یه بدهی هم به زمان دارم بذجوری تلفش کردم

یه ماره معتاد می شه می رن ازش می پرسند علت انحرافت چی بوده ؟
می گه : دوسال عاشق یه مار بودم بعد از دو سال رفتم جلو دیدم شلنگه..

*****************************

به یه ترکه می گن با حمید و فرید جمله بساز
می گه : شما باهمید چند نفرید؟

********************************

قزوينيه ميره نماز جمعه موقع سجده ميگه منو اين همه خوش بختي محاله محاله...

****************************************************

دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، ديگه هروقت هرجا يك خراب كاريي ميشده، ملت ميدونستن زير سر اين دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكي ميشن، ميرن پيش كشيشِ محل، ميگن:‌ تورو خدا يكم اين بچه‌هاي مارو نصيحت كنيد،‌ پدر مارو درآوردن. كشيشه ميگه: ‌باشه، ولي من زورم به جفتِ اينا نميده، بايد يكي يكي بياريدشون. خلاصه اول داداش كوچيكه رو ميارن، كشيشه ازش ميپرسه: پسرم، ‌مي‌دوني خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمي‌ده، همين جور در و ديوار ر و نگاه مي‌كنه. باز يارو مي‌پرسه: پسرجان، مي‌دوني خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمياره. خلاصه دو سه بار كشيشه همينو مي‌پرسه و پسره هم بروش نمياره، آخر كشيشه شاكي ميشه، داد ميزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره مي‌زنه زير گريه و در ميره تو اتاقش، در رو هم پشتش مي‌بنده. داداش بزرگه ازش مي‌پرسه: چي شده؟ پسره ميگه: بدبخت شديم! خدا گم شده، همه فكر مي‌كنن ما برش داشتيم

******************************************************

يه روز خدا از يكي از پيامبرا ميپرسه اگه گفتي باهوش ترين ادمي رو كه من آفريدم كيه
پيامبره جواب ميده نمي دونم خداي من
خدا ميگه اون كسيكه باعث و با ني به وجود امدن حضرت عيسي شد و اونو انداخت گردن من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
استغفر الله!!!!!!!!!!!!!!!

@@@@@@@@@@@@@@@@   
نویسنده : maryam ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

فرق مامان ومن

همیشه من و نسیم به خاطر مرام رفاقت و به آب و آتیش زدنمون واسه تداوم دوستی همدیگه رو سرزنش می کردیم.بارها این جمله تکرار شد که چه اصراریه که ما خاطره هارو زنده نگه داریم؟همیشه من بودم که مهمونی میدادم وهمیشه بچه هها خونه ما جمع می شدند اینم از خوبی مامان بود که نه نمی گفت!

حالا خیلی وقته که ایمیلی نمی رسه!تلفن زنگ نمی خوره!یادهای قدیم همه خاک خورده اند.

ماخمامانی جیگرتو بخورم.فضول نيستم تربيتت کنم قاط زدی!مامان من برای من يک فرشته است او در زمان خودش بهترين نقش رابازی کرد من وتو نمی تونيم ونبايد اون نقش رو تکرار کنيم.چون حوادثی بسا تلخ تر از آنچه بر سر آنها امد برای مادرراه است.بچه های ما حتی مثل ما نخواهند بود!می فهمی؟من برفرشته ای که مرا خلق کرد و تربيت دادوبزرگ کرد آنقدر بزرگ کرد تا براو عصيان کنم سجده می کنم!مگر می شود خطوط رنج اورا با اين ياوه ها  رنگ کرد؟نه!گفتار من برعظمت مادران ماخدشه ای وارد نمی کند!من بر زنانی از جنس خودم خشمناکم که باور کرده اند برای تکرار تاريخ خلق شده اند بی هيچ توفيری!که من نه از نان خريدن عار دارم نه از کمک کردن به همسرم که در او رنگی است که انعکاس عشق است!

 

:دفعه آخرت باشه بد می فهمی!

 

باورم نمی شود در پیاده رو تنها قدم می زنی

باورکنم خلوت تنهاییت با هرج ومرج خاموشی طی می شود

بدون فانوس من؟

ولی درهیاهوی من

سکوت تو جاریست

با قدمهای خسته 

میکشمشان سوی  خطیرترین باتو بودنها

از تو گریز باید کرد

از تو حذر باید داشت

تو از جنس باد

از حکایت باران می ای

می وزی

می شویی

می روی

تورا چکار به دلتنگی گل و شبنم

تورا چه سودی است  در گلایه های دریا!

که تو به تجارت نفیس ترین صدف دریا میروی

وبه شوق عمیق ترین چشمه

 

 

 

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

کلاه گشاد

عجب کلاهی سرم رفت!دیروز صبح حسن پول احتیاج داشت.منم به خیال اینکه  توی حساب سیبا 20-30 هزارتومن بیشتر نیست کارتمو دادم بهش و گفتم  هر چقدر احتیاج داشتی ور دار.دیشب اومد با نگاهی سرشار از تشکر!عزیزم مرسی که بهم کمک کردی!خیلی به پول نیاز داشتم.

 گفتم خوب چقدر ور داشتی؟150000تومن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داشتم سکته می کردم.

 ************************************************************

توی سرزمینی دور/یا یک خیابون کثیف/شایدم یه کوچه تنگ /نزدیک اتوبان  بلکه/نرسیده به یک خانه  شیک....

سرنبش  نزدیک  سوپر مارکت  تک/دختری با وحشت از پسرک فرار می کند/ژنی با ترس  چادرش را ابروانش نزدیک می کد/آن یکی با خفت دستش را دراز می کند/دیگری با ولع  خوشبختی دیگران را نظاره می کند...

آن یکی را ببین !

اونور خیابان کنار باجه تلفن  ساعتش را نگاه می کند؟وخنده های حریص ولوس او پای تلفن؟عجولانه سبزی می خرد؟آقا سر ساعت 12 می رسد.

سر صف نانوایی چقدرسیاه است.رنگ خوشان است یا بختشان؟برای نان سفید!

آن یکی که دادمیزند تازه عروس است دستش را محکم جاکرده است لای دست او!نگاه مرد به اندازه همه زنهای خیابان جادارد...

همه بچه ها را مادر ها به مدرسه می برند.آقا باید سرکار برود خانم هم باید برود ولی اول نان تازه می خرد بعد بچه را ردیف می کند در مدرسه با یک بوسه از او جدا می شود!

 

ای مردهای ذلیل شده که در خواب مردی غیورید!در شکم چرانی بی نظیر!در یافتن لذت  عجب با سلیقه اید!در ساختن زن واقعا مهارت دارید!وای عجب حرفهای قشنگی می زنید شعر هم بلدی!چند مکتب هم به خاطر سپرده ای!برای نکبت زدن به زندگی زن آمده ای؟دوراز جون مستای خواننده

چرا برخی زنها تمام بار زندگی را به دوش می کشند؟چرا برای رفاه زندگی فدا می شوند؟کاری به مردها ندارم آنها را به مردانگیشان می سپارم!ولی زن هایی را می بینم که تمام روزشان به شست و شوی  رفت و روب خرید آشپزی  سروکله زدن با ارث خورهای شوهر سر میکنند!متاسفم!

سعی می کنم با این جور زنان رابطه نداشته باشم شایدم اونا سعی می کنن با من رابطه نداشته باشند!

 

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

دولت مقتدر

دولت من دولت همه خوبیهاست.

 

آمده‌ام تا از حقوق اقشار تضعيف شده از جمله اقوام و مذاهب، زنان و جوانان و آسيب‌ديدگان دفاع كنم.

 

جامعه دانشگاهي بايد در متن جامعه حضور داشته باشد و براي دولت مردان نقش تصميم‌سازي را ايفا كند.»

 

بايد براي حذف سد كنكور، هزينه‌هاي سنگين دانشگاه آزاد و حل مشكل اشتغال فارغ‌التحصيلان چاره‌انديشي كرد.

اگر انتخاب شوم با مخالفان خود مناظره مي‌‏كنم و كاري خواهم كرد كه درگيري‌‏هاي موجود در فضاي كشور پايان داده شود.

 

دولت بايد حامى حقوق همه ايرانيها در سراسر دنيا باشد"

 

برنامه‌ي من ايجاد يك نظام اداري سالم، كم‌حجم و در خدمت مردم است، مردمسالاري را ابتدا از دستگاه اجرايي شروع مي‌كنم

 

نقشي كه ايرانيان خارج از كشور در توسعه و پيشرفت ايران دارند، زمينه بازگشت آنان به كشور را فراهم مي‌كنم.

 

مشكلات معيشتي و اقتصادي مردم به عنوان اولين اولويت مورد توجه قرار گرفته شده و براي حل اين معضل اول گام بهره‌گيري از مديريت كارآمد و متخصص است كه با اصلاحات ساختار مديريتي تحقق پذير است.

 

چه آدمهای خوبی!لیاقت نداریم وگرنه این همه آدم فهیم و مردم مدار به خاطر ما باید تو زحمت بیفتن دوقورت و نیم مون هم باقی باشه!واقعا که!گاهی فکر می کنم برای رای ندادن بهانه خوبی دارم چون شناسنامه ام گم شده وتا بخوام المثنی بگیرم انتخابات تموم شده!ولی نمی تونم چشمم رو ببندم تا یکی رییس جمهور بشه!یه کم غیرتی شدم.نه؟رای دادن یا ندادن من فرقی به حال مملکت نمی کنه ولی بهانه من با آگاهی نیست واین کمی شعورم رو قلقلک می کنه!       

 حوصله ام در رفته!اگه کسی پیداش کرد افسارشو ببنده تا من یه چرت بزنم هی وول می خوره نمی زاره بخوابم.شعورش نمی رسه وقتی من خوابم میاد هی سیخونکم نکنه.نذارین بیاد ها!الان دارم با علافی و خیره شدن به سقف و دیدن برنامه های خزعبل ایرانی ماهواره لذت می برم.حوصله بی بی سی و تمرکز واسه فهمیدن و گشتن توی دیکشنری رو ندارم .

نمی دونین چه حالی می ده از صبح تا شب هیچ کار مفیدی نکنی و فقط به خودت استراحت مطلق بدی!البته اگه مثل من  از استراحت کردن حوصلتون سر نره!

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

جنگ من

 

توی جاده تنها مونده بودم .شبیه یک سه راهی بود ولی نه ماشینی از اونجا رد می شد نه چیزی.. می خواستم برگردم ولی تاریکی مانع از تشخیص راه بود هر چند آنقدر مبهم بود که روز هم نمی توانستم کاری بکنم. یادم آمد تلفنی به من خبر دادند .پسرکی را دیدم گفتم: این طرفا تلفن نیست گفت :نه! خیلی متاسف شدم ولی از ترس خبری نبود فقط مرور خاطرات بود که از تکرارشان می ترسیدم یک تلفن کنار یک کلبه  بین کاه وگل دیدم خواستم با آن تماس بگیرم ولی یک باره پسرکی گوشی را برداشت چیزی گفت واز کلبه ها که حالا زیاد شده بودند  سرودی برخاست. پسرکی که اول دیده بودم خودش شکل مسخره ای درا ورده بود تا فرار کند. یک نفر مثل یک دوست برای تشکر یک کتاب بهم داد.ولی من پول می خواستم....

آمریکا حمله کرده برگرد تهران از عراق می تونه بیاد دوباره خوزستان را درگیر کنه!خوب  ولی مرکز حکومت تهرانه شاید اول تهران را هدف بگیره .....

همه اینها خوابی بود که دیشب دیدم!نگران نباشید خوابهای من هیچوقت درست در نمیاد.ولی  باعث شد یاد بچگی ها ودربدری های زمان جنگ بیفتم.مامان می گه دوماه از جنگ گذشته بود که من به دنیا اومدم.داداشم می گه  3ماه من می گم احتمالا  اشتباهی رخ داده! من توی خونه به دنیا اومدم وضعیت شهر خیلی بهم ریخته بود وامکانات بیمارستان کم و برای آسیب دیدگان جنگ بود .توی حیاط پشتی خونه!داداشم از سربازی اومده بود هشتمین محصول مامانش رو بغل می کنه بین دوستاش می بره!خستگی جنگ را از تن به در می کنه!

اولش قم بودیم از اونجا چیزی یادم نیست!بعد برگشتیم دزفول.بعد مجبور بودیم توی روستاهای اطراف باشیم.بعد اومدیم تهران .تو.ی گیشا می نشستیم.من که توی دهات بزرگ شده بودیم بدجوری لهجه دهاتی داشتم و همه به غلط غلوط حرف زدنم می خندیدن توی مدرسه همیشه اسمم ردیف بدها بود ولی می رفتم به مبسر می گفم:من جنگزدم منو توی بدها ننویس! الان از حرکت خودم شرمم میاد .

خلاصه بچگی ما با توپ و تانک وآزیر خطر زیر چادر و پناهگاه مدرسه گذشت.

آقا سجاد زندگی  هرروزش یه رنگه!باید اینو فهمیده باشی!یه روز قشنگه یه روز تلخ!آدهایی هم که با هم زندگی می کنند وزندگی را خلق می کنند همینجورند.هیچ چیز ایده ال نیست.ولی برای من عشق سمبل سلامتی است .سلامتی برای زندگی است و زندگی برای من است!ولی من از برایند زندگیم راضیم دلخوشیهایی هست برای خوشبخت شدن که دربرابر برخی  غصه ها کمرنگ می شوند ولی محو نمی شوند!

 

راستی حسن قبول کرد یک هفته دوری منو تحمل کنه وناموسش بره ترکیه!

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤

می خندم

نمی دونید چقدر کیف می ده رئیست نباشه بعد با دوتا همکار صمیمی بشینین ماهواره نگاه کنید و غیبت شوهرارو بکنید!

بعد هرکی بهتر ادای شوهرش دربیاره مورد تشویق قرار بگیره!

حسودی نکنید رئیشمون الان میاد وما مثل مورچه هایی که نفت توی لونشون می ریزن در می ریم!

 *************

بین خریت من و دوست دارم های تو نسبت مستقیم است.همان قدر که تو پررویی من زودباور...

 **************

خوب بگذریم!که اگر نگذریم از ما می گذرند.

وبرای باور اینکه من شادم  همین بس که به دورتربین خاطراتم اندوهم را پیوند می زنم .قهقه می زنم!

به شادی کودکانه ام در شرجی جریه*وصدای پر هراس اژیر قرمز!

به نمره های بیست دفتر پراز چرک دیکته ام!به اعتراف قشنگم که معلم 1نمره به من اضافه داده بود!

به گل زردی که کاکتوسمان در حیاط خالی خانه زده بود. به گمانم  نعره موشک از هیاهوی خانه ما بیشتر به او ساخته بود.

می خندم به دعوای منو دختر همسایه !وبلغور انواع دری وری وبعد یک آشتی بی نظیر. الان کجاست؟ گمانم مادر شده است 16سالش نشده بود که رفت خونه شوهر.خوشگل بود .ولی پدرم دروامد تا ضرب را یادش دادم.

می خندم به دخیل بستنم به دعای نادعلی برا ی جلب محبت.

می خندم به کنجکاویم میان حرفهای مامان و زندایی شب عروسی پسر داییم !خوب بود که ندا که 2سال از من بزرگتر بود برایم رفع ابهام می کرد

به آرزوهای کودکیم و حادثه بزرگ شدنم!

به دختر دبیرستانی که به حکم تیزهوش بودنش  فرزانگان رفت  واینک از حل یه معمای ساده سرباز می زند!

به آن روزی که انارهای دون شده سمیه را ازکیفش کش رفتیم و خوردیم .چه دعوایی شد!

به مقاله های قشنگی که برای انتخابات خاتمی نوشتم!

به دوستی من ونسیم که بهترین خاطره من شد!ودعواهایمان که تا همیشه ادامه داشت .واینک چه زیبا می بینم با او....

به  دانشگاه رفتنم و آنهمه شیطنت و آنهمه استرس شب امتحان!

به اردوهایی که سراسر شور وشادی بود.وگپ زدنهایمان درراهروی گروه زیر نگاه سنگین خواهربرادر های بسیجی!

به آن روزی که توی اتوبوس کیفم خالی بود و آن شرمی که هنگام دراز کردن دستم به پسرها ی کلاسمون نصیبم شد!

می خندم به شب خواستگاری !به عقد!به عروسی!

و........

جریه:یک ده کوچک بین اهواز و شوش (در زمان جنگ ما مجبور شدیم شهرراترک کنیم)

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

۴۰ کانال

می گه :چه خبر؟

:سلامتی !

میگه:واقعا ؟

:_آره!

:آخه قیافت مثل کتک خورده ها می مونه!

به این نتیجه می رسم شونصدتا جوکی که خوندم وریزریز خندیدم بیفایده بوده.دیروز هم هرچی گریه کردم که آروم بشم اثری نداشته!

انرزی هم که از حرف زدن و خندیدن با ویولت بدست آورده بودم  تموم شده

لذت از نقاشی هم دیگه افاقه نمی کنه!

شیطنت های حسن که دیرو ز منو خندوند الان گریه ام میندازه!

چندتا ایمیل هم زدم به خواهرم و نسیم ولی هنوز توی دلم که هیچی قیافم جار می زنه!

شاید 5شنبه برم با بچه های انجمن ام اس  جمکران.تاحالا نرفتم قصدهم نداشتم برم ولی هرچی باشه می تونم زار زار گریه کنم!شاید هم بجای جمکران برم نمایشگاه!

وای چقدر این آقای مو قشنگ به خودش افتخار می کنه!راست می گه در هیچ کجای دنیا هیچ کسی وناکسی نمیتونه در عرض 4 سال 40 شبکه تلویزیونی راه بندازه به این بی محتوایی و چننین در پیت!

واقعا کار هر کسی نیست 60 میلیون نفر انسان فهیم وغیور را چنین سرکار بگذارد!چه کسی می تواند مردم را مجبور کند تا سریالهای کذایی والبته عبرت آموز" کمکم کن" یا" خوش غیرت" راببیند!وای خدای من سریال های خانواده که واقعا زندگی زنان ومردان جوان مارا از طلاق را نجات داده مراجعه کنید به آمار طلاق!

واکنون می بینید که هروقت تلویزیون منزلتان را روشن انواع واقسام معمم را خواهید یافت.ترقی و پیشرفت تلویزیون در زمینه عزاداری و نوحه سرایی واقعا قابل تقدیره!و شیوع انواع اقسام موسیقی برای جلب مخاطب و انواع برنامه طنز که از بیمزگی مثل آب دماغ بز مرده می ماند.

تنها چیزی که از هنر در این ارگان پیشرفت کرده است خلق  عروس با حجاب کامل و هنرمندانی نه چندان جذاب!

بگذریم !به من چه؟من یه دلیل محکم واسه رای ندادن دارم:شناسنامه ام رو گم کردم!

 

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

آزادی

.آزادی باده ای ست که هزار تن آن را برای بد مستی می نوشند و یک تن برای سرمستی ." سعید نفیسی"

. آنکه خوشی خود را در رنج دیگران بجوید هرگز روی خوشی را نمیبیند." بودا"

. معنی حقیقی آزادی مسئولیت است و به همین جهت است که اغلب از آن می ترسند. " برنارد شاو"

. هرکس قادر به تملک و اراده نفس خود باشد آزادی حقیقی ر ا به دست آورده است . " پرسلیس"

. آزادی عبارت است از امکان انسانی برای هر نوع ترقی و تکامل. " دکتر شفق "

. آزادی تنها ارزش جاودانه تاریخ است." آلبر کامو "

. کسی شایسته آزادی است که هر روز بتوتند بر هوسهای خود چیره شود . " گوته "

.آزادی ما از زمانی شروع می شود که آزادی دیگران پایان می پذیرد." هوگو "

. باید آزا دی را موقتا از دست داد تا بتوان برای همیشه آنرا به دست آورد." مونتسکیو"

به جملات نگاه می کنم ببینم برای من آزادی چیست؟باده ای برای سرمستی شاید تعریف قشنگی باشد ولی افسوس که سرمستی من برای دیگران بد مستی می نماید.

آزادی من اگر برای سرمستی هم باشد برای دیگران رنج آوراست دیگرانی که عزیزند ولی آزادی تورا کفر می پندارند.

واما ارتباط مسیولیت با آزادی را نمی فهمم!یعنی من اگر آزاد باشم مسیولیت به گردن دارم؟مسیولیت چه چیزی؟مسیولیت نرنجاندن دیگران و بدمستی نکردن؟

واگر من آزاد باشم برای حکومت براراده خویش چگونه نرنجانم ؟

آزادی برای ترقی وتکامل ولی چگونه ترقی وتکامل یابم بدون راهی برای ترقی وتکامل.اصلا ترقی برای من شاید ننگی برای دیگری باشدورنجی !

آزادی تنها ارزش جاودنه تاریخ!همیشه ارزش مقدسی بوده است ولی به همان میزان دردناک....

آزادی برای مبارزه با نفس!خوب هی من زدم توی سر نفسم.نفسم برید!حالا آزادم!

آزادی ما با اسارت دیگری است؟عجب چیزی!شاید از همه بهتر همین است من آزاد باشم تا تورا در بند سازم نمونه آزادی مردان در جامعه مادربرابر زنان .

آزادی را از دست دادن موقتا برای آزاد شدن برای همیشه!چه چیزی را ازدست دادن و چه چیزی را به دست آوردن؟ برای انتخاب قربانی آزادی داریم؟ بیشک  بهترین انتخاب آزاد و مطابق با تعاریف و بدور از رنجش دیگران انتخاب خودمان برای قربانی شدن است!

وبهتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرینش همین است!

آزادی در خیال

الحق و الانصاف آزادی فقط در رویا مال من است .بیکران شدن بی هراس رمیدن بی فرود بر فراز رفتن بی سکندری دویدن......

 

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

کاشان

تا حالا جایی بودید که همه دارای یه چیز مشترک باشید؟چیز منظورم پنیر نیست!هدف  یا درد یا یک حس مشترک!

دیروز من در دنیایی سیرکردم که حکایت همین یکی شدن ها بود!

توی یک اتوبوس ولوو و یک عالمه همدرد عزیز که اگرچه  فقط یک درد مشترک مارا پیوند داده بود ولی  صد خاطره به یاد ماندنی خلق شد.درد ام اس اگرچه به قول هادی مثل اثر انگشت برای هر کس به یک شکل است ولی نامی آشناو دردی غمین برای همه ماست.صبحی را با هم آغاز کردیم که گمان نمی کردیم از غروبش اینقدر دلتنگ شویم.همچین که هوا روشن شد سی دی های آخرین آهنگ ها ی روز اومد روی کار.چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا همه ریختند وسط.

دیدن بچه ها توی اون حال و هوای  سرشار از شادی واقعا نشاط آور بود.جالب این بود که برخی از بچه ها که ویلچری بودند یا با عصا راه می رفتند حالا وسط اتوبوس درحال حرکت قر می دادند.وتازه افراد سالمی که به عنوان همراه همسفر ما شده بودند از این همه انرزی بچه ها به شور اومده بودند و می رقصیدند.بالاخره به کاشان رسیدیم اونجا گلاب خریدیم هوا حسابی سرد شده بود بطوریکه چند نمه برف هم اومد.خلاصه خیلی خوش گذشت .

نمی دونم از خوشتیپی آرش بگم یا از رقص ترکی هادی یا از لبهای همیشه خندون سارا یا ندا با دختر 8ساله اش که همش داشت می رقصید بقول هادی بریم ترکیه چه می کنه؟

 مادر مهرناز که پیر بود ولی یکریز با هر آهنگی می رقصید زهرا و موحد هم داشتند به نتایجی می رسیدند.وحالشو می بردند وبعضیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

سرویس دهی هم عالی بود با 3000تومن خداییش عالی  بود.راستی 5شنبه به نفع بیماران ام اس یک بازی والیبال توی کرج بین تیم کرج وهنر مندان برگزار می شه.هرکس  می تونه بره مطمینا قدمی برای ما برداشته شاید ام اس شناخته بشه وروزی بیماری خاص اعلام بشه.یکشنبه هم قراره شهردار بیاد تا مشکلاتمون را بگیم .هرچی آدم می تونید بیارید شاید صدای اعتراضمون به جایی برسه.

.

راستی humana عزیز که سر می زنی و با نوشته های قشنگت منو شاد می کنی کاش خودتومعرفی کنی.

******************************************************

 

دختر های آدم کوتوله ها از وقتی برای اولین بار پرید می شوند به فکر تهیه جهیزیه و رفع و رجوع نواقصی هستند که ممکنه شانس شوهر کردن رو ازشون بگیره.فکر می کنم  کسی که از۱۲ سالگی به آرایش شب عروسی و روز جهازبرونش  و برق چشمان بقیه در تحسین جهیزی که به دنبال او می فرستند  فکر می کنه شب عروسی از چی لذت  می بره؟

صدبار صدها زورنال رو ورق می زنه!هربار انگار برای اولین باره که داره این مدلها رو می بینه.هربار متحیر تراز قبل.حسرت را از چشماش میشه ديد:(ای کاش من چنین عروسی بودم.)با تمام قوا سعی می کنه بدون لهجه حرف بزنه.وخودش را بچه ناف تهرون معرفی کنه .یک کار رو نشون می ده می گه این خوب می شه نه؟صاحب مزون زنی است که  بواسطه شغلش  یه پا عروس شده!می گه:ولی کار سنگینیه!قیمتش می ره بالا!عروس می گه:مهم نیست.

متاسفانه من اونجا بودم و گفتم:البته داماد یه هزینه واسه این کار قرارداده و در نهایت هم عروس که عارش می شد چونه بزنه ومبادا قیمت بیاد پایین واونوقت واسه دوستان شهرستانیش یا همین مزون دار که مثل یک گرگ از حماقت گوسفندش لذت می بردکلاسش بياد پايين. خودشو کنار می کشه.آخه اون برای پوشیدن چنین لباسی به داماد بله گفته!آخه خانوم لیسانس روانشناسی دارند و از لحاظ روانی فراموش کردند که برای خوردن یک ساندوچ چطوری از کیف مامانش  1000تومن  کش می رفت.من نمی خوام کسی رو تحقیر کنم برای همین هیچ وقت این حرفها را به اون نمی زنم ولی تعدد این افراد با این رفتارها حالمو بهم می زنه

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

شانس

دلشوره هایم صدقه سر بد شانسیهایم می شودند

من با شانسهای قشنگ می خوابم

بعد می فهمم خیلی بدشانس نیستم

چون درسته که از چیزهای خوب قسمت بدش نصیبم می شه

 و لی از چیزهای بد قسمت خوبش نصیبم می شه

واین یک شانس بزرگه

 

 

سکه رادر هوا پرت می کند.اینبار هم می داند که چه خواهد شد.فیلم روی چهره ها زوم می کند .با حرکات سریع دلهره می سازد.موسیقی هیجان خاصی رادر تماشاچی می سازد .شیر یا خط؟

دوطرف سکه یکی بوده است!آدمهای بدشانس دو طرف سکه برای آنها یکی است .سرنوشت سیاه از شیر درنده نمی هراسد با خط رسا هم میانه ای ندارد.

 ********************************************

می گم چرا هیچکی منو دوست نداره؟دیگه کسی بهم سر نمی زنه؟خلاصه بدونید من خیلی دوستون دارم.

دیروز من وحسن هردو سرماخورده بودیم خیر که نمی رسونه از اینهمه عشق مرضش به من می رسه!.

هردو رفته بودیم دکتر هی داروهاشو می گذاشت با داروهای من مقایسه می کرد عین بچه های هی می گفت:وای برای من آمپول نوشته!وای چرا به من روزی 4تا قرص   نوشته واسه تو 3تا ؟چرا واسه تو کپسول ننوشته؟ازین شربتها !آخ جون!ولی وقتی خوردپشیمون شد و همشو عاشقانه به من تقدیم کرد.بعد هی حسودی کرد که چرا دکتر به من قرص جوشان داده !

خلاصه گفتم:آره عزیزم تو حالت خیلی بده باید استراحت مطلق بکنی .

گفت:آره دکتر هم گفت استراحت مطلق بکن.گفتم:آره بچه ات میفته!

یه نیم ساعت بعد من چنان لرزی کزدم که حسابی ترسید.ثابت شد حال من بدتره!هردو رفتیم خونه مامانش تا ازمون مراقبت های ویزه به عمل بیاره.

حسن چندروز پیش گوسفند کشته بود_ـآخه بچه عاشق شکاره_فرداش سرما خورد ونتونست تمیزش کنه. منم که عمرا دست نمی زنم.اونشب که با حال زار رفتیم خونه مامانش کله پاچه رو گذاشتیم توی مشعمای رنگی که مامانش نفهمه چیه.بعد که ما رفتیم ببینه و توی کار انجام شده قرار بگیره .خواهر فضولش رفته بود سر یخچال مشعما رو دیده بود دست می زنه می بینه نرمه!ولی حس می کنه پشمیه به خیالش حسن براشون نارگیل خریده.دستشو می کنه توی مشعما یه راست می ره توی حلق آقا به به ای!

با صدای جیغ او مادر شوهرم به نقشه پلیدمون پی برد...

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤

تاب طغيان

بعضی وقتها بد جوری  دلم می خواهد تنهاییم را قورت بدهم .شاید تمام  شود.بغضم تنها رفیق راه من است دیگر ناز نمی کند بی پروا رها می شود چون فاحشه آی که عادتش اینست.

این افسردگی های من مثل پریدی های زنانه ام نا منظم است. بیچاره ام اس چه گناهی دارد؟غصه من از دردهایی که می سوزاندم.نه سوزن سوزن شدن پایم یا بی حسی دستم نیست.نه ! تنها گله من از ام اس اینست که تاب مبارزه را از من گرفته است.

نه! گاهی باید به خودم فکر کنم به چیز هایی که خودم دوست دارم وگرنه طغیان می کنم آنوقت دیگر هیچ بوسه گرمی تنفرم را نمی سوزاند.

ام اس همراه همیشگی من است مرا می آزارد ولی این را به من فهمانده است که باید خودم را دوست بدارم بیش از دیگران

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

من نمی دونم!

روسری را از سرش برمیدارد .میگم قربون اون چارقدت.خدا رو تو رودربایسی نذار .موهایش راباز می کند برخلاف موهای من حالت دارند و مشکی.از زمانی که همسن او بودم زیباتراست دستش راتوی موهایش می کشد و می گوید:همین جا.خواهرم که دکتره روی آن قسمت دست می کشد.قیافه اش تغییر می کند با اشاره به من می فهماند چیز عجیبی است.

از کی اینجوری شده؟ - پریشب که از پیتزا فروشی اومدیم!

مادرم نگرانیش راباسکوتی غمگین ابراز می دارد .دستش زیر چانه اش است و می گوید :شاید ضربه خورده نفهمیدی؟مثل وقتی که من می گویم دستم بی حس شده می گوید حتما روش خوابیدی!می خواهد خودش را آرام کند یا مارا نمی دانم؟می گوید:جالبه تا حالا همچین چیزی ندیدم.میگم:سرطانه؟خواهر کوچک منو می زنه میگه برو ام اسی!می خندیم می گویم تا دلت بخواد ام اس داشته باشی ام اس مال آدمهای باهوش و خوشگله .می گه برو خنگ .هیچ وقت یادش نمی ماند 10 سال از من کوچکتراست منم یاد آوری نمی کنم.

می گم:آخه تو مغز نداری که توش چیزی دربیاد روی مغززده بیرون.

میگه:تو اگه عرضه داشتی برنجت شفته نمی شد دلدرد بگیرم.

لپهای قرمزش با لباش که همیشه قرمره دهنم آب مبندازه.بغلش میکنم واسه بغل کردن زیادی بزرگه  ولی دوست دارم بوسش کنم ولی تحویلم نمی گیره نگرانه!می گه:دوباره باید ام ار ای بدم؟می گه:نه بزار یه مشورت بکنم.

بغضم را توی آشپزخونه نثار شیر آب می کنم.خواهرم می گه:تاحالا چنین چیزی ندیدم!یاد چند شب پیش میفتم بالشش لک زده بود.می گم شبها تف می کنی قلمبه؟می گه نه گریه می کنم.

می گم :احمق خوب واسه همین همیشه سردرد داری!بغض آلود سکوت می کنه.یه دفعه خون دماغ می شه میره توی دستشویی.

صدام می کنه:مریم بیا این معادله های درجه دوم رابرام بگو!می رم با دستش توی سرش ور می ره .با نگرانی می گه:مریم یعنی این چیه توی سرم؟

 ***************************

از محله و خونه بوی فقر و فساد حالموبهم می زد!نه من نمی تونستم صاحب خونه باشم و بخاطر پهن کردن یه خونه 50 متری و یه اجاق گاز 5/2 میلیون پول بگیرم.این یک جنایته.اونم جایی که اصلا احساس امنیت نمی کنن.صدای ترانه شهرام کاشانی که می گه:ام من فکر می کنم تو مئو دوسم داری میاد باهاش می رقصند و هو می کشن یعنی واقعا خوشحالند؟

بقول دادشم می گفت:منم اگه اینقدر دختر خوشگل دورم بود خوشحال بودم .

یکی برام دعا کنه:من اینقدر غذا نخورم .2ماه دیگه عروسی داداشمه

 

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

اکبر گنجی را آزاد کنيد

نمی دونم درباره او چه بنويسم.زمانی که تازه گرفتار شده بود حرفها برای گفتن داشتم ولی اکنون جز تکرار حرفهای آزاد منشانه دوستان حرفی ندارم ولی می دانم که اين بزرگمرد بايد آزاد شود.همين.....

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

ياد خاطره

می گه:

می گه:پس تو کی می خوای بچه بیاری؟

می گم:چی؟عمرا ...

میگه :آخه تو اینقدر سرگرمی واسه خودت درست کردی که نمی تونی از بچه لذت ببری  .....

کمی سکوت می کنه  .احساس می کنه بهم برخورده.ولی از سکوت من استفاده می کنه و

 

می گوید:بهت برنخوره ولی تو خیلی ارو پایی حرف می زنی!(منظورش اینه که داری زر می زنی)

تو توی ایرانی باید ایرانی فکر کنی و یک زن ایرانی باشی.حقت اینه که یه نره خر عوضی گیرت میافتد هرروز بالگد بیدارت می کرد و آشو لاش می خوابوندد .سر کار نمی ذاشت بیای .اینقدر آزاد نبودی که تا غروب پی کلاسهای قرتی بازی باشی. باپسرهای ام اسی و همکلاسی های قدیمیت حرف بزنی .

می گم:خوب طلاق می گرفتم

میگه:طلاقت هم نمی داد.می تونه...

من دهنم رو جمع می کنم وچشمامن رو به سقف می دو.زم شاید خدابرام یه جواب بفرسته .ولی خبری نیست که نیست.

ترم 7 بودیم به مناسبت تولد مونا خیلی اتفاقی با اکیپ پسرها که با هم دوست بودیم رفتیم بیرون.توی اهواز جای زیادی برای بیرون رفتن نبود هرجا می رفتی شونصد تا همکلاسی و آشنا می دیدم.توی خیابون امام راه افتادیم .یه بار یه پسره بهمون متلک زد که البرز و امیر بهشون چشم غره رفتن بعد دوتا از عقب دوتا از جلوراه افتادن ماهم چندردیف دختر وسط راه می رفتیم.چند کافی شاپ رفتیم تا یه جایی مقبول همه افتاد راستی ماه رمضون بود و بچه ها خیلی گشنه بودن.بعداز 7 ترم بالاخره همدیگه رو تحویل گرفتیم وما بیهراس دنبالشون راه افتادیم تا باهم بریم بیرون.خنده های ریز و شیطنتهای  ساده لوحانه جوانی.تلاش پسرها برای متشخص بودن وتلاش دخترها برا ی خنداندن.

توی یه کافی شاپ  چندتا میز کنار هم گذاشتیم . دور هم نشستیم. خنده ها پر از شور و شوخیهایی که توی دلمون مونده بود اعتراف های قشنگ .گفتن اسمهایی که روی هم گذاشته بودیم .خلاصه هزار نکته و خنده....

سرو صدای بی امان ما آسایش دختر پسرهایی رو که سرشون توی دل معشوق بود و با ناز وغمزه با هم نوشیدنی می خوردن را بر هم زده بود.صدای اعتراضشون از طریق گارسون به اطلاع ما رسید .ولی مگه می شد جلوی خنده ها رو گرفت؟دوتا پسر و یه دختر روی میز کناری ما نشسته بودن .واز شلوغی ما کلافه شده بودن.یک دفعه یکی از پسرها از سرجاش بلند شد و یه کاغذ روی میز ما گذاشت .کاریکاتور مارو درحال جیغ وداد وکادو بستون کشیده بود.منم در عرض چند دقیقه کاریکاتورش رو کشیدم و بهشون تحویل دادم.

منو البرز باهم قهر بودیم که فارغ التحصیل شده بودیم.البرز شاگرد اول کلاس بود و همون سال  برای فوقق لیسانس شریف پذیرفته شد.وما نتونستیم با هم به خاطر خاطرات بی نظیرمون خدا حافظی کنیم.بعدا یکی از دوستان پیغام عذر خواهی اور به گوشم رساند.توی ارکات یافتمش. بعد از چند ایمیل دیشب بعداز سه سال بهاش حرف زدم .یاد خاطرات قشنگ دنیای  بیرقیبمان .......

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

حرفهای دل زنان از زبان مردان

بابا من با مادر شوهرم اين حرفهارو ندارم که...با هم رفيقيم همون روز هم بهش گفتم :«مامان کيف کردی؟وکلی خنديديم.بهش هم گفتم همين يکبار اينقدر جورواجور غذا پختم ديگه ازاين کارا نمی کنم.

ولی عمو اروند جان!

خيلی لذت بخش است حرفهايی ازدل زنان را از زبان مردان شنيدن.گمان مبر که من تن به له له بودن می دهم يا نقش حاکم را بپذيرم.دراين ۳ سال چه بسيار سنتها که شکسته ام وچه بسيار فرهنگها که ريشه کن کرده ام واز نو ساخته ام وچه دلخوشم به اندک نتايجم!دست آوردهای من اگرچه بسيار کوچک ونا پيدا هستند ولی يک فرهنگ و سنت را زير رو کرده اند تا حاصل شده اند .و نمی دانم عمو اروندی که له له نمی خواهد آيا زن عمو اروند هم له له نخواهد شد؟آيا عمو اروند وقت ظهر ناهار نمی خواهد ؟آيا  شام را از زنعمو مطالبه نمی کند؟به او نمی گويد من چنين دوست ندارم و چنان خوشايند من است؟بسيار مردان را ديده ام که حرفهايی زيبا از دل زنان زده اند ولی در عمل همان حاکم بوده اند فقط کمی مهربان تر دلسوزتر وشايد مثل يک پدر دلسوز حکم داده اند.واگر عمو اسد مردی بزرگ است که حرفهای گفته ونا گفته زنعمو اسد را به جان می خرد بر داشته های او نمی بالد  بلکه بر بودنهای او عشق می ورزد مايه بسی خرسندی است.

خلاصه اگه چشمم به زنعمو بيفته ازش می پرسم

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

مادر شوهر

دیروز روز بزرگی بود.هر چی هنر آشزی داشتم ریختم تو کاسه مادر شوهرم.خوب خدا رو شکر با سربلندی برگزار شد.آبروی حسن رو خریدم.تا شب همه خواهر برادرهام و نوه ها ونتیجه ها زنگ زدند و نگرا نی خودشون را ابراز کردند.و از اینکه نذر و نیازهاشون نتیجه داده و غذاها خوب از آب درومده ابراز خرسندی کردند.نه اینکه تا حالا هر وقت مادر شوخرم را دعوت می کردم حسن برای رفع زحمت من یا جوجه کباب درست می کرد یا غذا از بیرون می گرفت لذا مادر شوخر مزبور تا حالا دست ÷خت اینجانب را نچشیده بود و این لذت ازلی را ازدست داده بود.حالا کفش بریده بود.نگاه لبریز از عشق حسن هی نثار من می شد.حالا مادر شوهرم خیالش راحته که ÷سرش توی انتخابش اشتباه نکرده.آخه من هر وقت حوصله داشته باشم  واسه آش÷زی وقت می زارم وکم اتفاق میفته که از وقت  ارزشم  رابرای لذت شکم حروم کنم .

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤

َعلامت سوال

علامت تعجب از علامت سوال رسید:تو چرا افسرده ای؟سرت ÷ایین و کج و کوله ای؟

علامت سوال آ]ی کشید و گفت:دست روی دلم نگذار.قصه ها داره این سربه زیری و افسردگی من.

علامت تعجب مشتاقانه خواست قصه رو بدونه.

علامت سوال اینجوری شروع کرد:

اول که بچه بودم یه نقطه بودم!که آ[ر جمله میومدم.نه می تونستم حسی داشته باشم نه حرفی می تونستم بزنم همه چیز تموم شده بود که من میومدم.به سن نوجوانی که رسیدم با این چماق دوست شدم که دسرکش یود و یاغی.توی اون سن وسال من ازداشتن چنیندوستی به خودم می بالیدم .دیگه ته خط که می رفتم به خودم اجازه می دادم تعجب کنم!بی حرف نمی موندم یه چیزی می گفتم.خلاصه دیگه آخر جمله ها بی کار نبودم.

ولی یواش یواش سنم رفت بالا .از بس تعجب کرده بودم و هیچ کس توجهی نکرد خسته شدم و سرم رو زیر انداختم تا چیزی برای تعجب نبینم.

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤

خاله ۶ ماهه عروس

سلام.

از ديداری می خواهم بگويم که دراين چند سال اخير بهترين خاطره را برايم خلق کرد /از جنس غصه های خاله زنک نبود.درد يک عمرتاريخ رهبران خاله زنک را به دوش می کشيد.ولی چنان قدر بود که با روح جوانش تاريخ را به سخره می گرفت.

از روز شنبه به محل کار جديدم آمده ام.هنوز سيستم و وضعيت کاريم مشخص نشده.فعلا کارم اينه که ماهواره رو نگاه کنم و هم حالشو ببرم هم فيلم های آموزشی ضبط کنم.ودر حين کار با دوستم که ۱ماه ديگه عروسيش هست حرف می زنيم.آخه بنده خدا شب عروسی سه ماهه حامله است.۶ مماهی ميشه که عقد کرده اند.به دنيا آمدن بچه وقت نشناس دراين زمونه بی تربيت و بی امنيت يک طرف متلک و نيش و کنايه و محاکمه از طرف ديگه.آخه توی مملکت ما خودشون هم شرع می سازند.دختر عقد کرده ای که حامله بشه فرقی با يک.... نداره.من که اين دوستم رو يه دنيا دوست دارم و عاشق سادگی و نجابتش هستم.

برونی ٬خرس قهوه ای وارفته من

چندروزی است غمگين است

غصه اش پرسيدم!

عاشق خرس مرمر شده است

ليک ميگويد:نمی دانم که جنس او از چيست؟

دختر است يا پسر است؟

افسوس که من نمی دانم نيز

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤

خسته ام

سلام/

ه ای موجهای سهگين مرا در بستر خشم خويش له کنيد!

ای بادها ی وحش مرا بدريد

ای شبهای سکوت مرا خفه کنيد

ای افتاب داغ مرا بسوزان

ای دروغهای بزرگ فریبم دهيد

ای شاديهای کاذب عذابم دهيد

ای افسانه های واهی خوابم کنيد

ولی مرا در دستان کودکانه خويش باز مدهید

مرا طعمه کينه های خويش مکنيد

مدتهاست جنگيدن ر ادر لابه لای غصه هايم گم کرده ام

پس مرا به جنگ نخوانيد که خسته تر از همیشه يک قطره آرمش می خواهم

همين.....

********************************************

عيد هم اومد و رفت مثل هميشه .نمی پرسد بمانم ؟بروم؟البته که فرقی نمی کند/او هم می داند. 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٤

آخر سفر

سلام/خوب سفر به ولايت رو به اتمام است راهی تهران هستيم/از خاطرات اينجا اينکه حسن بالاخره زهرش رو ريخت.يک شب به شکار ماهی رفت ؟آخه او عاشق ماهی گيريه.و قتی اينجا ميايم فرصتی پيدا می کنه تا بدون گلايه های من به شکار بره چون من سرم گرم دوست و آشناست/متاسفانه من و دوتا از برادر زاده هام از تخم ماهی ها خورديم و مسموم شديم.يکی طلب حسن باشه تا حسابشو برسم.

شب ساعت ۹ حرکت می کنيم معلوم نيست تا سال آينده بتونم بيام يا نه ؟با اين گرمای آزاردهنده جرات نمی کنم بيام هرچند دلم واسه شنای توی آب زلال و سردش توی گرمای سختش لک زده/دوستای قديمی ديشب دور هم جمع شديم تا ساعت ۱۱ اينجا بودند حسن حوصله اش سر رفته بود شروع کرد با کمک خواهر زاده ام که الان يه پسر بچه جيگر داره کلی بهم پاتک زدندآنقدر ترقه و نارنجک بهمون زدند تا بيچاره ها رفتند.نمی دونم وضعيت کاريم بعد از عيد چی می شه شايد تغيير محل بدم واسه همين اومدنم با خداست پس فعلا خدا نگهدار .منو از دعاهاتون بی نصيب نکنيد

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤

تعطيلات

سلام!انگار اينجا همه به خوش گذرونی مشغولند خدا رو شکر. وب نويسها هم رفتن مرخصی.مجبور نيستيم زور بزنيم که سوزه پيدا کنيم.حالا مطمين هستم وقتی شروع به نوشتن بکنن همه از تعطيلات خواهند گفت.پس من زودتر بگم/

دراين چندروز خودمان را به طبيعت بکری سپردم که خستگی يک سال را از تنم دراورد.دور از حرفهای خاله زنک ٬دوراز کينه های خاکستری ٬دوراز ادم کوتوله ها دورازهياهوی انديشه های نا پاک و آلودگی های شهر .تن می سپارم به خاکی که از هوا هم شفاف تر واز ابر بی خيال تراست.

در حوالی دزفول در بيشه ای بکر و درامان از دست بشر کنار جوی آب زير چادر می نشينيم از صدای پرنده ها لذت می بريم نه صدای بوق سگی جوانان تنوع طلب/گم می شوم در شور و شوق و هياوی کودکانه خواهر زاده ها و برادرزاده هايم که سخت دوستشان دارم.هرچه بزرگتر می شوند من پير تر می شوم.در کنار اين همه عشق من عاشق ترين می شوم وحتی يادم می رود ام اس دارم.بهتر ازين چه می خواهم.حسن که نمی خواهد لحظه ای ازين لذت ها را از دست بدهد صبح زود بيدار می شود مرا صدا می کند می گويد ترترين ومن می شم خرترين بلند می شويم مادرم مشغول غذا درست کردن است بقول دامادمان مادر کرکره ها ی رستوران را از صبح بالا می بره تا بهترين سرويس رو بده!

البته آنجا هم آدم کوتوله پيدا می شه که تا صبح ساعت ۶ کنار آتشی زيبا وآسمانی پاک بيدار می مانند و غيبت می کنند نمی دانم چرا از طبيعت خجالت نمی کشند.

برادر زاده ام تصادف کرده است ۱۳ ساله است برادرم روز دوم عيد به تهران رفت ديرو ز۶ ساعت زير عمل بود بالاخره هميشه لکه سياهی دفتر سپيدم را چرک می کند مجبورم يک صفحه ديگر از اول شروع کنم.اين قانون زندگی است.

منتظر يک دوست قديميم که با هم کلی بخنديم و درد دل کنيم/پس فعلا خدا نگهدار

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٤

سفری به ولايت

سلام.سلامی به تازگی سال نو!به قشنگی سيب سفره هفت سين!خيلی حرف برای گفتن دارم از پارسال از امسال.

سال نو شد درحاليکه منو حسن قانون شکنی کرديم و موقع سال تحويل کنار خونواده اش نبوديم چون همه خونه برادر شوهر بزرگم جمع شده بودند و من اينو به فال نيک گرفتموباز هم بهانه ای برای عاشق ماندن!دو روز اول به عيدديدنی گذشت .ولی الان توی ولايتيممن و حسن به هيچ کس نگفتيم که داريم به دزفول ميايم!صبح ساعت ۸رسيديم که شانس اورديم خواهرم خونه بود وگرنه پشت در می مونديم!همه رفته بودند به بيشه ای نزديک دزفول چادر زده اند.خوب الان شونصدتا از اعضای خونواده دورمو گرفتن و من بيشتر نمی تونم بنويسم .توی چادر کنار آتيش پای هيزم های گر گرفته و نسيمی که می وزد وشب زير هوايی که هيچ الودگی به ان راه ندارد نغمه سر می دهيم با عزيزانی که سخت دوستشان دارموحسنی که بهترين انگيزه برای زنده ماندن است

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٤

عيد

من چی کاره بيدم؟اينجا شبکه ويروسی شده بود طبق قانون اول و آخر سعدی چو عضوی به درد اورد روزگار دگر عضوهارا نماند قرا!

جاتون خالی سر سمنو واسه همه دعا کردم!مخصوصا ام اسيها٬ببينم !

من دارم می رم ولايت .خوشحال ميشم دوستای خوب اينترنتی مو اونجا ببينم!بعد چون رو سيستم همکارم نشستم نمی تون فکرم رو متمرکز کنم!

عيد به همتون خوش بگذره!در اولين فرصت ميام با يه حرف نو !يه فکر نو!يه وب لاگ نو!

دوستون دااااااااااااااااااااااااااااااااااارم

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳

سمنو

وقتی غرورش را شکستم ازخودم بدم اومد.

پلنگ آهورا رها کرد از کفتار ترسيده بود!

******************************

امشب خونه مامانم سمنو پزونه!يادش بخير بچه بوديم واسه اين شب لحظه شماری می کرديم!همه دختر های مجرد فاميل خونمون جمع شدند تا به نيت شوهر گندمها رو که يک طبق سبز بود را تکه تکه کنند گويا داشتند انتقامشون رو از مردها می گرفتند يازهرا می گفتند و چاقو می زدند!

مامانم از معجزات سمنو می گفت!آماردخترهايی که بختشون را همين سمنو باز کرده بود می داد!دختر های باقيمونده اميدوار می شدند!حالا که دخترا به دعا و نذر ونياز نيازی ندارن وخودکفا شدن!

ما بچه ها تا صبح بيدار می مونديم تا وقتی فاطمه زهرا(ص) دستش رو می زنه توی سمنو وچش رو بگيريم!ولی تا خوابمون می برد فاطمه زهرا (ص)ميومد سمنو رو تبرک می کرد و می رفت!ما فقط جای انگشتاش رو می ديدم که من فکر می کنم همون جای ملاقه ای بود که باهاش سمنو رو هم زده بودند!

*******************************

بوی عيد داره مياد نمی دونم خدا امسال چه نقشه ای برام کشيده؟

من که واسش نقشه ها دارم!

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۳

زن .خونه تکونی

دراين روزها خيلی چيزها از زن خواندم شنيدم همه می خواستند زنهارا به حقوقشان اگاه کنند .چه بسا مردان فداکاری که برای احقاق حقوق زنان فرياد سرمی دهند وحکايت مردانی که برای اثبات مردانگيشان زنان را له کردند يا آنهارا بازيچه کردند.ولی من درپس همه اين فرياد حرف ديگری دارم.

زنها می دانند چون چوب ندانم کاريشان را خورده اند.

حقوقشان را هم بلدندچون از بی حقوق مواجب سرويس دادن خسته شده اند

چيز ديگری می خواهم:مردان را به حقوقشان اگاه کنيد!

سطح فرهنگ زنها بالا رفته بس است !هرچه فهميدند دردشان بيشتر شد کمی سطح فرهنگ مردهارا بالا ببريد آنها را به حد و حدودشان آگاه کنيد همين مارا بس است!به مردها بگوييدزن پيش از آنکه زن شود نطفه انسانيش شکل می گيرد .

:***********************************************************

از فکر کردن به عيد و خونه تکونی خسته شدم.

درسرزمين کوتوله ها واسه عيد بجای اينکه خودشون رو تکون بده هی خونه هارا ميتکونن نه که کوچيکن تکون هم که بخورن به جايی برنمی خوره

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۳

آرامش

سلام.عجب بارون قشنگيه!

قشنگترين قسمت چندروز گذشته اين بود که امير همکلاسيم بهم زنگ زد و يه دنيا خاطره قشنگ رو برام زنده کرد.احساس کردم خيلی خوشبختم .چون مونا هم پس از مدتها تماس گرفت.

۵شنبه انجمن جلسه بود/ ويولت .نازمهر . سارا.هادی .هادی ۷۷.وخيلی های ديگه که باهم از طريق دنيای مجازی آشنا شده بوديم اونجا بودند.من که خيلی خوشم شد.اونا رو نمی دونم؟ديروز دوستم می گفت من فکر می کنم رفتن به انجمن برای روحيه ات زياد خوب نباشه !چون ديدن بچه هايی در وضعيت بد ممکنه افکار منفی به سوی تو بياره.می دونم که خيلی ها مثل مامانم و خواهرام هم همينجور فکر می کنن.حالا درسته به روم نميارن ولی از حرفاشون می فهمم.ولی واقعيتش اينه که دراوايل که به انجمن می رفتم دپرس می شدم و از آينده ای هولناک وحشت می کردم.توقعاتم از اطرافيان بيشتر شد گويا آنها را در بيمار بودن و بدتر شدنم مقصر می دانستم همه مسول شادی و غصه من بودند .همش منتظر بودم تا به وضعيت بد بقيه دچار بشم.ولی به مرور با ديدن روحيه بچه و حضور در بين آنها و تلاش برای مثبت انديشی قضيه به شکل ديگری درامد.تمام تلاش من بر اين شدکه:مسايل کوچک نبايد سلامتی مرا به خطر بيندازد.بنابراين آموختم که شرايط بدرا با بهترين شکل بگذرانم تا آرامشم حفظ شود . سلامتی ام به خطر نيفتد.

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۳

 

ديروز وقتی رسيدم شروع کردم به شستن ظرفها.وقتی حالم خوبه خيلی خوشحالم و دوست دارم کارهايی رو که در حالت کسالت نتونستم انجام بدم .خلاصه ديروز داشتم انرژی در می کردم که سميه زنگ زد و اومد پيشم.خنده خنده خنده ديگه فکم درد گرفته بود و بعد گريه گريه گريه

...چقدر منتظرم که مرداد عروسی کنه بياد تهران تا هميشه دم دستم باشه !کسی که هم باهاش از ته دل می خندم هم از ته دل گريه می کنم.

************************************************************

زن.اين واژه ناتمام که يا قديسش می کنند برلب طاقچه می گذارندش ياتقبيحش می کنند و اسيرش می پندارند.پاری وقتها زن بودن تلخ ترين واژه عمرم می شود.چرا زن بايد تلخ شود با انکه حلاوتتان از اوست.؟چون ظرف خودخواهی شماراجز او کسی پر نمی کند؟چون برای مردشدنتان به زنيت او نيازمنديد؟ديگر چه؟همين!هی فرياد !هی داد می زنند آزادی !حق وحقوق !تساوی!اينها به چه درد اومی خورد که برای اثبات خوددر جامعه نام مرد را بايد يدک بکشد؟برای خوب بودن وظيفه تمام هويتش می شود؟نمی دانم شايد روزی فريادها به جايی برسد!من که فرياددرونم دارد سرطان حنجره می گيرد!زن اين واژه ناتمام روزی مفهومی تمام می شود برای اثبات احقاق انسانيت!روزی از همين روزها!

***********************************************************

امروز شادی تويه يه شکلات قايم شده بود.دوتا خوردم تا شادی مضاعف پيدا کنم

فرياد می زنم

صدايم را نمی شنود

همه ديوارها پژواک صدای مننند

ولی افسوس که چون اينه به خودم باز می گردند

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳

ثوابی با کبابی

سلام/عجب آدايی پيدا می شه؟پشت دستموداغ کردم ديگه کسی رو شوهر ندم.به من چه؟

قضيه از اينجا شروع شد که يکی از فاميلهای شوهرم دنبال زن می گشت.که کارمند باشه و اله وبله...

منم به سفارش شوهرم يکی از همکارامو معرفی کردم.بماندکه چی شد؟خلاصه اين وصلت سرگرفت....از روزی که خواستگاری رفتيم که قوم وطايفه پسره واسه ناهار اومدن خونه مامنم مثل يه کدبانو از ساعت ۱۲:۳۰ تا۲ناهار آماده کردم تازه اصلا کمکم نکردن.حتی ظرفاشون رو نشستنحالا اين زوج خوشبخت رو داشته باشيد که به بهونه اومدن به خونه ما خانوادشون رو قال می زارن و چترشون رو خونه ما پهن می کنننديروز من حالم خوش نبود مرضيه عروس قصه ما گفت شب ميايم خونتون منم هر چی از دهن مبارکم درميومد نثارش کردم خلاصه با ديدن حال زار من خودش گفت نميايم.منم گفتم خداخيرتون بده آخه مرضيه می دونه من ام اس دارم ولی شوهرش چون يه جورايی قوم شوهر منه نمی دونه.وقتی می خواستم برم خونه هی فکر می کردم يعنی می تونم خودمو تا خونه برسونم يا نه؟آخه حالم خيلی بد بودبالاخره به خونه رسيدم.حسن جوونم خونه بود.اين يعنی خواب بی خوابخلاصه يه چرتی زديم.ساعت۷ بود داشتم کمی بهتر می شدم که زنگ در به صدادرومد.بله!مرضيه و رضا بودنسرتون رو درد نيارم مرضيه مجبور شد ظرفايی رو که دوروز بود نشسته بودم بشوره تا من شام درست کنمشب هم بعدازشام مثل مهمون خوب ظرفاشو شست.فقط ظرفای ميوه و چای مونده که انشالله در روزهای آينده يه بنده خدا پيدا می شه بشوردشونبا همه اين حرفا خوش گذشتفقط من امروز يک ساعت ديراومدم تا يه کم بخوابم

**************************************************************

باورکن که باور تنهايی با تو بيرنگترين آيه می شود.

**************************************************************

به کوری چشم دشمنان اورکات وبه سلامتی فيلترشکنهای عزيز!من از طريق اورکات همکلاسيهای قديمو پيدا کردم .البرز-روح الله-فاطی-فرزانه که باعث شد واقعا روحم شاد بشه.واقعا هيچی مثل دوستای دبيرستان و دانشگاه روحم روجلا نمی ده!آخ چه روزايی داشتيم!!!!!!!فريبا جونم که الان مامان شده يکی از بهترين دوستامه که مثبت بينهايت دلم برای خندهای قشنگش تنگ شده البته جديدا دلم پر می زنه واسه ديدن کوچولوش که تازه به دنيا اومده!

**************************************************************

گفتم که پيدايت می کنم!حتی اگر لای جرز چرک ديوار گم شده باشی!امروز توی يک خواب صبحگاهی بعدازنماز پيدايت کردم!چقدر دلنشين آرامم کردی/بازهم می گويم لحظه های نابم تقديم تو باد!که تو شادم کردی!

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳

لحظه های گم شده

امروز از صبح حالم خوش نيست.هی کالری مصرف می کنم شايد جونم بالا بياد انگار نه انگار/انرژيهای منفی از هرسو ميان ولی من فيلتر می زارم.آخه ممکنه عامل استکبار جهانی باشنديروز کمی با حرکات موزون ورزش کردم امروز داره جونم در مياد.ولی مهم نيست.من دنبال لحظه های شاد می گردم مثلا امروز حالم خوب نبود وهمش وارفته بودم شاديم اومد نشست توی لحظه ای که فضول جون اومد واسم جوک تعريف کرد:يه باراز ترکه می پرسن برج ميلاد بلندتره يا آزادی؟می گه آزادی!می گن:چرا؟می گه آخه آزادی لنگاش رو واکرده اگه پاشو جمع کنه از ميلاد بلندتر می شه

می دونی من وقتی شب بد بخوابم اينجوری می شم.من با حمله نظامی امريکا مخالفم ديشب همش خواب می ديدم امريکا حمله کردهنمی دونم آخرش چی شد ؟ولی من که با توپ وتانک عراق به دنيا اومدم و سالهای کودکيم به دربدری و موسيقی نا خوشايند آژير قرمز گذشته با اين خواب کلی استرس کشيدم

ولی يه چيز جالب اينه که:هروقت مادرم با زنعموهام يا هم سن و سالاشون می شينن درباره اون روزهای سخت حرف می زنن می گن:يادش بخير!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پس حتی توی اون شرايط سخت لحظه های شادشون رو پيدا می کنن.

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۳

يادش بخير

سلام.

ديروز وقتی از سر کار برگشتم از خستگی داشتم وا می رفتم .ظرفهای نشسته ديشب بهم فحش می داد.رفتم مستقيم رو تخت تا کسی نيومده و بچه جاريم شروع به زرزر کردن توی پله ها نکرده يه استراحتی بکنم.کمی نگذشته بود که خوابم برد.تلفن زنگ زد

من:الو!

....:سلام مريم

من:سلام

...:خوبی عزيزم؟

من:سميه نکبت تويی...(به خاطر حفظ شيونات اخلاقی بقيشو نمی گم)

سميه دوست دوره دبيرستان من بود.در طول هفت سال گذشته فقط يه بار ديده بودمش ولی قلبامون مثل همون روزا واسه هم می تپيد.می خواست بياد خونمو با تمام وجود خوشحال شدم.فقط وقت کمی داشتم که سرو وضع خونه برسم

خلاصه همونطور خواب آلوده تندتند خونه رو کمی سامون دادم .تا حفظ آبرو بشه چون سميه با شلختگی اتاق من توی دبيرستان آشنا بودولی اينجا قضيه ناموسی بود.

خدارو شکر همه چيز تا اومدن سميه روبراه شد.فقط اينکه حسن تازه از دندان پزشکی اومده بود  دهنش سر شده بود ومثل سکته ای ها حرف می زد.

سميه اومد پريديم توی بغل هم.چقدر خوشحال بوديم.سميه عزيز من !چقدر حرف داشتيم وچقدر خنده !!!!!

يادش بخير توی دبيرستان من و نسيم و سميه هميشه ۳ نخاله.۳ يار ۳اشوب گر۳تا شروشور مدرسه بوديم .انقدر خاطره قشنگ داشتيم که بعد از۷سال از ته دل بخنديم و همديگه رو مسخره کنيم.بدون هيچ فيلتری با هم دردل کنيم

يادمه يه بار به مناسبت انتخابات رياست جمهوری کاريکاتور نسيم و سميه رو روتخته کشيده بودم الحق که کارم عالی بود .زير عکس سميه نوشته بودم:من سبيل همه رو جارو می کنم(خه سميه سبيل پرپشتی داشت)يادم نيست واسه نسيم چی نوشته بودم وقتی آقای صنيعی دبير جبر اومد توی کلاس لبخندی کجکی زد وگفت:شما هم ياد گرفتيد شعار بديد؟وبس که هنر من عالی بود دبيرمون اونا رو شناخت.

اين شد که نسيم و سميه با من قهر کردند.که تو آبروی مارو بردی .اين قهر مثل بقيه قهرها سه چهارروز بيشتر طول نکشيد .يادش بخير اون روزها کلاس های بعداز ظهر را می پيچونديم و پشت مدرسه قايم می شديم و حرف می زديم .مدرسه تيز هوشان بوديم و لی درسهای سخت رو با خنده هامون آسون می کرديم.چه خنده هايی از ته دل می کرديم؟

ديشب دوباره از ته دل خنديديم.خيلی خنديديم وقتی می خواست بره دلمون گرفته بود.سميه هم زندگی سختی داشت توی ۱۴سالگی در يک نزاع بين پدرش ودامادشون .پدرش فوت کرد سميه بخاطر اين قضيه خيلی ضربه خوردولی دختر قوی بود و با خندهايی که با هم داشتيم همه چيز رو تحمل کرد.

الان خواهرم زنگ زد.پسر ۵ساله اش فشار خون گرفته.خواهرم ام اس داره اميدوارم اين قضيه اونو اذيت نکنه من که بعداز تلفنش بدجوری حالم گرفته شد.

التماس دعا

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۳

مغز آزاد.قلب گرفتار

بالاخره اين امتحان نحس تموم شد.اين چندروز با استرس امتحان و دادن امتحان گذشت.الان بايد به يه خونه تکونی فکری فکر کنم....

قشنگترين چيزی که می خوام بهش فکر کنم اينه که ديگه لازم نيست درس بخونم.بعداز ظهر می رم خونه با حرکات موزون ورزش می کنم.بعد شام خوشمزه درست می کنم .راحت نقاشی ام رو تموم می کنم.چندتا فيلم می بينم ويه عالمه کتاب می خوام بخونم البته بايدبه سرو وضع شلم شوربای خونه برسم.و اين که يک ماه ديگه توی ولايتمون با هم ولايتيها حال می کنم.فقط بايد واسه هفت هشت تا بچه که يهوبه دنيا اومدن کادو بگيرم.من ازين کار بدم نمياد چون عليرغم اين که از بچه بدم مياد و لی لباس بچه دوست دارم.با خريد برای ديگران خودم ارضا می شم.

باری!اين منم!با قلبی سرشار از عشق و دوست داشتن .وخودخواه تر از هميشه.برای زنده ماندن تلاشی ندارم ولی برای زندگی کردن حريص تر از هميشه ام.

وقتی با حرفهای زشت مرا آزرد دلم گرفت.اشک پرپرميزد.دهانم شور شد .نفهميده بودم که گريه کرده ام .گونه هايم بی حس شده بودند.به خودم آمدم .حرفهای درشتش را به ياد آوردم .دست برگونه ام کشيدم.نه من به حس لامسه ام نياز دارم تا نوازش دستان محبت آميزوگرمای بوسه ات را برای به خاک سپردن غصه هايم می خواهم .  به خودم نهيب زدم:اوبا حرفهای درشت خودش راکوچک و مرا بزرگ کرد.

من سلامتيم را بيهوده به ام اس نمی بخشم و آرامشم را به حراج آدمهای کوچک نمی گذارم.

.

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۳

عاشق ساحر

ديگه چيزی نمونده!دارم راحت می شم.نه اينکه الان ناراحت باشم ولی يه نموره وجدان درددر ناحيه پشت کمرم دارم که تير می کشه به اثنی عشرم .بعد يه هو تبديل به مورمور می شه و می خوره به مغزم.ديگه اين فاجعه است.اين مغز چی داره که تير و مور هم بهش بخوره؟

ديشب خونه مادر شوهرم مراسم بود .البته ۵ شبه.اين کنکوردر کردن من واسه دودر کردن اين جور جاها خوب بود.تاسوعا عاشورا هم هيچ جا نرفتم و باتنهايی خودم حال کردم.با خدادرددل کردم.خلاصه در سرزمين دشمن سياستها می طلبد.اميدوارم که هيچ وقت مجبور نشم در مراسمی شرکت کنم که به بهونه عزاداری واسه امام حسين همه فک و فاميل دورهم بشينن غيبت کنون و مسخره بازی ومن بايد مثل يک عروس خانوم وخوشگل بشينم ونگاههای هيزشونو تحمل کنم.منم که هيچ کاری برام سخت تر از يه جا نشستن وخانوم بودن نيست.

بگذريم .راستش داره از وبلاگم ونوشته هام وسوژه هام بدم مياد.

دلم می خواد از سرزمين کوتوله ها بگم ولی می بينم خودم هم دارم آب ميرم.نوشته هام مثل سريال های مبتذل ايرانی شده که از بی سوژگی يااز ترس حکومت يا خودشون رو سانسور می کنن يا فيلم هاشونو.کاش می شد گم بشم.حالا نگو من اصلا جنبه ندارم تا خودمو پيدا می کنم می خوام گم بشم وقتی گم می شم اعلاميه می دم پيدام کنن.يعنی به ام اس مربوطه؟آخه اين اواخر همه دست و پا چلفتی بازی هامو می زارم به حساب ام اس.مثلا شناسنامه ام رو گم کردم .البته سهم عظيمی در اين مساله بخاطرشلختگی ژنتيکی خودمه.

خلاصه اين که از کسانی که تورودربايسی سرميزنن صميمانه سپاسگذارم.ازکسانی هم تونخ تعارفات نيستن واصلا سرنميزنن ممنونم که کمک ميکنن تاراحتترگم بشم.

همين حسن مارا بس که خزعبلات گفتنم را می خنددو با بوسه ای غصه هارا ازدلم ميبردکه اگراونبود من چه ميکردم؟هی واسم پسته وموز ونارگيل می خره تقويت بشم واسه کنکور.می دونه چقدر آجيل دوست دارم .البته اونواز آجيل بيشتر دوست دارم .بهش نگيد وگرنه لوس ميشه

**************************************************************

در هياهوی ثانيه ها

دررخوت ابدی زمان 

لابه لای پچ پچ دقيقه های حسود

گم می شوم.

تومرا پيدا می کنی

با آن سحر بی همتايت

شايد هم افسون يک پيمان است

شايد هم ورد يک شيطان پير که خوابش برده است

ويادش می رود که ناخن بزند

يا فرشته ها باز هم دارند به ادمهای بهشتی حال می دهند

ولی ميدانم آدرسم را کس ديگری نمی داند.

پس هرصبح که صبحانه ات را می دم مرا بکش

شب برای شام زنده ام  کن

می دانی چقدر با توغذا خوردن را دوست دارم

 

**************************************************************

تا شنبه

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳

 

نمی دانم از کدوم گوشه سفره دلم بنويسم که خدا خوشش بياد شماهم بدتون نياد؟سفره ما اين چندروزه پراز نذری های امام حسين بود.

اولا نازمهر جان ما مخلص امام حسين هستيم که من به شخصه کرامات و برکات زيادی ازايشون در زندگی داشتم.وهر سال حلوا نذر دارم واسه سلامتی مامانم.حرفای من گله ای بود ازاشک های زورکی .خانومهايی که به سرو کله شون می زنن که اشکشون در بياد و دل آدم ريش ريش می شه.ياموعظه هايی که دل و روده آدمو بالا ميارن که اشکت در بياد.من روزعاشورا بيرون نرفتم ولی با امام خودم حرف زدم توی دفتر خاطراتم براش نوشتم ازش شفا وشفاعت و ايستادگی خواستم. نه!من قصد جسارت به هيچ کس آنهم مردبزرگی از خاندان محمد و علی را ندارم.مطمين باش.

*****************************

بگذريم .پنج شنبه مريم پشمک را که از طريق اينترنت با هم آشنا شده بوديم ديدم.برای من خاطره بسيار خوشايندبود .چهره آرام وموقرش مثل وقتی تلفنی با او حرف می زدم آرامش بخش بود.عجب جايی قرار گذاشتيم .انجمن ام اس وديدن بچه ها برای او که ام اس دارد فکر نمی کنم خاطره خوبی بوده باشد.

پنج شنبه اين کنکور لعنتی را می دم و بافراغ خاطر خواهم نوشت

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳

گمشده

امروز در بند بندوجودم به دنبال اصالت خود می گردم.برای يافتن خودم چشم می دوانم ولی افسوس نمی يابمش.در هر جا بگويی گشته ام.در کتاب حافظ و مولانا.در يخچال تو کشوی ميوه هاودر اتاق خوابم لای چين وچروک ملافه.باورت نمی شود ولی از کرمهای خاکی باغچه سراغ گرفته ام شايد قبلا دفن شده ام وخبر ندارم.از هرزه های شهر پرسيدم گفتم شايد کميته مرا گرفته يادم رفته است.از مادرم می پرسم می گويد چند بار گفتم :آدرس و بزار تو جيبت که گم نشی

خيلی گشتم توی قهقهه های الکی توگريه های زورکی توی تلفنهای طولانی وچرت وپرتهای فلسفی/حتی لب جوی خيابان که مملو از بوی گند لجن را گشتم گفتم شايد يکروز سرم گيج رفته و توی جوب افتاده ام ولجن شده ام.آحخر بعضی وقت ها بو ی لجن می دهم.يک شب تا صبح گشتم دنبال نشانی از خودم بودم حتی نشانی نيافتم آخر من با زمان خيلی فاصله دارم فسيل شده ام.شايد بعدها يک دانشمند مرا کشف کند.يادم می آيد نقاشی را دوست داشتم چه می کشيدم نمی دانم ولی الان فقط دنبال يک رنگ می گردم تا هر وقت گم شدم با آن رنگ خودم را نشانه کنم شايد اين بار زودتر پيداشوم.رنگ سياه که در شب گم می شود سفد که در اين دنيا زود چرک می شود .سبز که توبيشه -اگر بيشه ای باشد- محو می شود .آبی هم که در آب غرق می شود .شايد قهوای ولی قهوهای که تاکمی باران بيايد گل می شود/نمی دانم شايد رنگ با باران برود پس رنگی نمی شوم.پيشنهاد مادرم بهتراست آدرس را زير پر تنهاييم آدرسم را بنويسم.

******************************

بی خيال من همين دورو برام .پيدا می شم نگران نباشيدچند روز عزاداری ؟نمی دونم اميدوارم امام حسين مرا ببخشدآخه اصلا روحيه گريه کردن برای کسانی که ۱۴۰۰ سال پيش مرده اند ندارم/آخه اونا که بدتر از ويتنام و بوسنی و بم وهزار بدبختيه ديگه نبودن .امام حسين ۱۰ روز بدبختی کشيد فلسطينيا و افغانها  بيش از صد ساله

خدا مخلصتم.منو ببخش.قول می دم کلی گريه کنم .هم واسه مظلوميت خودم هم واسه مظلويت تو.هم واسه مظلوميت امام حسين که اون همه زجر کشيد واسه هدفش واسش علم بلند می کنن. 

در سرزمين کوتوله ها همه گم شده اند .دنبال خودشان هم نمی گردند

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۳

باور

بعضی چيزهاباور ش سخت است. ولی باور کردنی است.مثل جريان برق .اگر بخوای لمسش کنی  می ميری پس ناديده باورش کن.آنقدر روشن خواهی شد که يادت می رود باورش نداری.و عشق يک باور نا تمام از هستی است که روشن روشن می کند

*************************

ديروزچون شب قبلش بتافرون زده بودم حالم خوش نبود اصلا حوصله سرکار رفتن نداشتم.ولی زنگ زدم مرخصی گرفتم و به طرف انجمن حرکت کردم.روزهای يکشنبه ريلکسيشن داريم.خيابانها خيلی شلوغ بودبالاخره به انجمن رسيدم که از شانس من خانم علايی دمی پيش دخترش زاييده بود و رفته بود.(يادم باشه می رم دريا آفتابه ببرم)بچه ها شعر می خوندن يا مقاله يا داستان.بعد هم نوحه خون اوردن .آخه واسه ما که رفتيم اونجا روحيه بگيريم نوحه خون واسه چی ميارين؟که من با محمود رفتيم بيرون نشستيم.وبا زوج جوانی که هردو ام اس داشتن گپ زديم. اينجا با هم آشنا شده بودن و باهم نامزد کرده بودن.پسره به مناسبت تولد نامزدش شيرينی پخش کردومی گفت من ام اس را دوست دارم چون باعث شد عاشق بشم لازم به ذکره پسره ۲۲ ساله و دختره ۲۶ ساله بود.

ولی معتقد بودن که بهتره به جای ۳۰ سال زندگی ۵ سال خوب زندگی کنيم.

ديگه اينکه بابا ندا آشنا شدم که همسن من بود(۲۴ساله)ويک بچه هشت ساله داشت و بعداز زايمانش ام اس  گرفته بود .می گفت پارسال ۹۲٪بی حسی داشته ولی الان خيلی سرحال بود.

آقای ت از دست زنش می ناليد که با عصاش زده بود توی سينه اش و می گفت می خوام طلاقش بدم.خيلی عذابم می ده واصلا مراعات حالم رو نميکنه.

بعداز ظهر رفتم دکتر.بعد ازمعاينه گفت که علايمت خفيفه ولی طرف راستت ضعيفتراز طرف چپت است.ولی من خودم دست چپم را بيحس تر احساس می کردم.برام کورتون نوشت که من گفتم نمی زنم چون چاق می کنه.برام عضلانی نوشت .که کمی اثرش کمتر است.

من از کورتون متنفرم.خاطرات تلخی ازش دارم.سعی می کنم دودرش کنم .وبا روحيه خودمو سالم وسلامت نگه دارم.

**********

خداوندا مرا از سرزمين کوتوله ها دور گردان و فکرم را به وسعت عشقت آزاد گردان

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳

برف

آخ جون تنها شدم .دانشجو ها دارن می زنن تو شيشه ولی من جواب نمی دم.روی اعصاب آدم شيرجه می رن.والله ما هم دانشجو بوديم کی اينقدر زبون درازی می کرديم؟

بگذريم.گذشتن کار من است .اگر نگذريم از من می گذرند .پس بگذار من زودتر بگذرم/مادرم هم می گذشت اين گذشت موروثی است .هنوز هی می گذرد زودتر از زمان .گويا با صبرقرابتی ديرينه دارد که او را درحصار شيشه خويش محفوظ می دارد.

رفتم برف بازی حسابی کيف کردم.حالشو بردم .هميشه آرزوم بود که برم برف بازی.آخه توی جنوب که برف نميومد .تنها ذوق من توی جنگ و دربدری هاش اومدن تهران و ديدن برف بود.ولی از شانس ما قبل از زمستان دوباره برگشتيم.ولی امروز کم مونده بود برفارو قورت بدم.يه عالمه برف توی دستام جمع کرده بودم که بيارم توی اتاق و بريزم به همون دوتا همکارم (علی و وحيد )که به علت ازدحام دانشجو ها دم دراتاقمون از خيرش گذشتم.دستام هم بی حس شده بود و مورمور می شد.ولی حتما بايد برفيشون کنم مزه می ده .کاش حسن بود می شد برفيش کنم .چه کيفی می ده وقتی از سرما سرخ می شه و از ته دل می خندهپس فردا ۲۲ بهمن سالگرد عروسيمونه.می خوام واسش يه چيز خوشگل بگيرم .بهتون نمی گم سوتفاهم نشه .دو سال پيش ۲۱ بهمن عيد قربان بود ماهم بخاطر تعطيلاتش و اينکه سالگرد عقدمون هم عيد قربان بود .خلاصه عروسی ما هيچ سنخيتی با انقلاب ندارد.

الان در يک حرکت تاکتيکی با کمک همکار ديگه ام دوتاشون رو برفی کرديمچشم حسن روشنکه من اينجوری جلف بازی در ميارم ولی وقتی به اون بيچاره می رسم نازواداهام رو براش می برم و مريضيهامو.

*************************

در سرزمين کوتوله ها برف نمی آيد /آنها به سياهی عادت دارند.اگر هم بيايد از آن وسيله ای برای دک کردن بچه ها استفاده می کنند. 

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳

در ذکر جاری

سلام.چقدر بده آدم جاری داشته باشهاونم يه جاری فضول که از کانال کولر آمار تمام کارهای شماراداشته باشهمن در مورداصفهانی ها بد بين نيستم ولی هرکس می فهمه جاريم اصفهانيه رفتارش رو حدس می زهخلاصه ديروز رفتم ازش سيب زمينی قرض بگيرم که ديدم خانوم چشماشون اشک مياد

من :چی شده ؟

اون:خسته شدم دوتا بچه هام مريضن .باباشون هم که ساعت ۸ مياد ۹ می خوابه و....

من:اشکال نداره بی خيال .مردا اينجورين

اون:آره همشون بی شعورن همين حسن آقا فکر می کنی چی؟اينهمه کار می کنه صبح ساعت ۵ ميره شب ساعت ۱۱ مياد پولاشو چی کار می کنه؟ها؟تو از کی بيشتر خرج می کنی؟تازه خودتم کار می کنی!کمکت می کنه؟هزارتا بهونه بنی اسراييلی می گيره .ذاتشون خرابهخلاصه دق دليشو سرمنو شوهر بدبختم خالی کردو هرچی دلش خواست گفت.

منم تصميم گرفتم اگه از گرسنگی بميرم هم ازش چيزی نگيرم که مجبور بشم درددلاشو گوش بدمراستی اون نمی دونه من ام اسدارم يه دفعه کسی لو نده.البته اگه تا حالا از طرق شنودش نفهميده باشه

**********

سرزمين آدم کوتوله ها قد هيچ کس بيش از فکرش بلند نمی شودو فکر هيچ کس بيش از ميلش  قد نمی کشد.وای به حال کسی که کمی قد بکشد.....

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳

 

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۳

غيبت کنون وام اس

قافيه های شعر زندگی من تبديل به رديفهای تکراری و بی محتوا شده است.

چه خوب بود حس قشنگ تولد.اونم تولد يک پيوند.با همه عشقی که به خانواده ام دارم جای خالی او سلولهامو رعشه می انداخت.کاش می تونستم بهش بفهمونم خيلی برام عزيزه.چه کنم که در قاموس زن بودن من تسليم را سر بريده اند و سرکشی را بالغ گرده اند.واو مردی است از جنس غرور و سرتاسر محبت ولی غرور او وسرکشی من مارا به کجا خواهد برد نمی دانم.فقط می دانم عشقی هست که مرا رام می کند واورا فروتن.

حالم زياد خوش نيست.دوبينی دارم.دست چپم بی حس شده وهمه چيز از دست راستم ميوفته.می خواستم فردا برم دکتر ولی کارم زياده ونمی تونم برم.البته اصل قضيه فرقی نمی کنه.ديروز خواهرم که خيلی مهربونه داشت نصيحتم می کرد که زندگی رو سخت نگير و ازين حرفا وآخرش احساساتش در کردودر حاليکه گريه می کرد گفت:من از وقتی تو ام اس گرفتی نماز نمی خونم

گفتم بابا بی خيال خدا همينجوريم مارو تحويل نمی گيره حالا بيا مارو به نعنوان مفسد فی الارض دار ميزنن

****************************

فضول خانوم که تو کامنتها می نويسه الان داره روی مخ من رژه می ره  وهر چی می خوام محترمانه دکش کنم حاليش نمی شه

راستی به نظر شما شام چی درست کنم؟ديشب  تا صبح نخوابيدم همش فکر می کردم (گلاب به روتون )دستشويی دارمولی خيالی باطل بود

ديشب به اين نتيجهرسيدم با اين دوبينی وجون کندنم واسه درس خوندن قيد کنکورو بزنم و نقاشی کشيدم.اينقدرلذت بردم که نگو....

درذکر پليده جون(همون خواهرم که واسم شوهر پيدا کرده و ام اس داره)دعوامون شد هنوز از مکه نرسيده پليده گری هاش شروع شد بعداز غيبت مفصل من باب يک ماهی که مکه بوده داشتم صميمانه درددل می کردم که يه دفعه دعوامون شد منم با گريه از خونشون زدم بيرونشب زنگ زد منت کشی منم به خاطر اينکه يه مرض داريم باهاش آشت کردم وکلی غيبت جديد کرديم .فکرکنم غيبت واسه ام اس خيلی خوبهچون استرسهای درونی رو بيرون می ريزی و اروم می شي

امروز خيلی خوابم ميومد تا ساعت ۸:۳۰ خوابيدم بعد با آژانس اومدم سرکار .ديدم کليد کشورو که همه ودارکم توشه نيووردم .دوتا همکار دارم که علی و وحيد اسمشونه وخيلی با هم رفيقيم.تا اضطراب مرا ديدن درارو بستن وکشو رو واسم شکستن تا من مجبور نشم به مسوولينم جواب بدمحسابی فردين بازی دراوردن تا گندش دربياد وقت دارم

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۳

چند نفس عميق

يه لحظه احساس کردم که بازم کم آوردم ولی سه تا نفس عميق کشيدم.آروم شدم حالا می گم...

چندروزگذشته واسه من خيلی خوب بود.خواهرم که اونم ام اس داره ازمکه اومد.تمام خواهرهابرادرها ونوه هادور هم جمع بوديم.برای ما که يک قشون هستيم جمع شدنمون يک خاطره بی نظيره.نوه ها قدونيم قد که يکيشون بابا شده بود ونتيجه خوانواده رو هم واسمون اورده بود .خنده های از ته دل اونم به خاطرات تلخ گذشتمون .که من به خواهرم گفتم:خوشم مياد که با خاطرات کثيفمون هم حال می کنيم.

برادرهای مهربون .خواهرهای همدل که هميشه آماده اند تا به درددلهات گوش بدن و مادری که فقط می شه بهش گفت فرشته.

کمی مغرور شده بودم.از اينکه اينهمه کس دارم که ساپورت روحی و جسميم رو تضمين می کنن /حسن کمرنگ شده بود .من توی هم خون هام گم شده بودم.

دوست داشتم اون لحظه هارو که مدتها حسرتش را داشتم قورت بدم و باهاشون سلولهای تازه ای از زندگی بسازم.

نمی خواستم از بوی خستگی مادرم جدا بشم  و  نمی خواستم همکلامی جز تکرار دلتنگی های مزمن با خواهرام داشته باشم.باهم می خنديديم و ترانه های هايده رو با دلتنگی هامون سر ميداديم صد خاطره زنده می شد. با شيطنت بچه ها سرشار از شور و هيجان می شديم بی آنکه از ارقام سنمون بترسيم.ولی بازهم سايه ای هميشه روی سر من بود که گرمای آفتاب رو از من می ربود/آری بازهم من زنی بودم که......

******************

گاهی دلم می خواست روی خودم بنويسم:شکستنی است با احتياط حمل شود!

گفتم که من انسانم .گاهی شاد گاهی دلتنگ گاهی هم سرکش.نه از گريستن شرمگينم نه از دلتنگی .نه از سرکشی دورم نه سربراه وتسليم.نه می جنگم نه تغيير می خواهم.هيچ هيچ هيچ

الان حس خوبی دارم .هيچ بودن خيلی خوب است.وقتی هيچ چيز برای تو مهم نباشد می فهمی چقدر بيهوده برای هيچ ها غصه خورده ای.

دو شب مراسم داشتيم .من هردوشب خودموحسابی ساختم.دوست داشتم خوش باشم .مخصوصا از وقتی فهميدم که ام اس بيماری ماهرويان است اعتماد به نفسم بيشتر شدهسهم ما ازمزايای زيبايی اينه ديگه.....

روزهای سختی در پيش دارم .ولی تنها استراتژی من اينست تا آرامشم را حفظ کنم وبگذارم طبيعت کار خودش رابکند.وقتی قضيه را طبيعی ببينی ديگر خشمگين نمی شوی و غصه نمی خوری.يک پيشامد انتقام نمی خواهد بخشش هم نميخواهد.مجبوری صبور باشی وسلولهای سرنوشت را بسازی.همين

راه بدی نيست شما هم امتحان کنيد.

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳

خسته

دراين ابتدای بی انتها

که سايه شوم تقدير نشسته است

احساساتم مرا به سخره گرفته اند

وانديشه واعتبار من به تسخير زمان درامده است

ومن حريص تر ازهميشه

به شهوت يک پسر يچه نابالغ حسودی می کنم

امروز خستم.خيلی خستم.انديشه هايم چون خيابانهای شلوغ ت و دلم دودآلود تر از هوای تهران است .در عطش يک فرياد می سوزم.

چقدر تا کودکيم فاصله دارم؟

تو می دانی؟

آری چون تو مرا از کوکيم دزدی .زودتر از آنکه بزرگ شوم.مرا در تفکر بزرگان غرق کردی پيش از آنکه روياهای خام کودکيم را بپررورم.

نارس به دنيای تو آمدم.مثل يک گيلاس در چله زمستان.

تو هم رسيده بودی اما باد تورا آورده بود.

حالا که تابستان است .بادهم نمی وزد.ولی گمانم گيلاسها گنديده باشد  .تو هم تنبل شده ای تا باد نوزد تکان نمی خوری.

بگذريم.پرتقال و گيلاس چه ربطی به هم دارند؟

مثل زن و مرد می مانند.هردو را به و جود آورده اندتا باشند.ای بابا بی خيال!خوب  ديگر آخر هفته ای در راه است.

من يا انرژی می گيرژ يا  انرژی در می کنم/

خوش باشيد.......

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۳

حرکت

سلام.می خوام بعد ازدو روز بنويسم.اول می خوام يک حکايت بگم:

روزی غلامی سياه به اربابش گفت:ارباب من !اگر ممکن است می خواهم برای خودم کار کنم.سرمايه برای من قرار بده تا اين آخر عمری در دهات اطراف چيزی بفروشم.با هم شريک شويم.خلاصه غلام هوس استقلال کرده بود اون موقع هم که بورس اوراق بهادار نبود که واسه يه شراکت پدر جد آدم رو دربيارن ماليات هم نبود واسه ثبت شرکت هم نيازی نبود.خلاصه اين که قرار براين شدارباب به او شکر بدهد تا در روستاهای اطراف بيزينس راه بياندازند.ارباب يک الاغ هم برای اوخريد.غلام سرشار از ين تجارت بين المللی به راه افتاد.يکی دوروز بود که راه افتاده بود که باران شدوبنا بر اصل تو حال زنی خداجون شکر ها آب شد و از دست رفت.غلام دردمند و غمگين به راه افتاد که رعدی زدو الاغش از ترس در دم جان سپرد .غلام مستاصل به غاری پناه برد که رعد و برق شروع شد.غلام رو به آسمان کردوگفت:

باران دادی بارم برد

رعدزدی الاغم مرد

چراغتو روشن کردی دنبال جونم می گردی؟

اين حکايت اين چند روز من بود .خدا چراغ به دست دنبال جون من می شگت.

ولی منو خدا با هم يه بده بستونی داريم که کوتاه اومدو حل شد.خلاصه اينکه دوست دارم بازم بنويسم مخصوصا که بهترين دوستم نسيم جون هم به خواننده های وبلاگم اضافه شده.ومن حرفهام رو اينجا می نويسم و اون می خونه ديگه واسه قبض تلفن قبض روح نمی شم.

راستی ديشب با محمود صحبت کردم گفت:

ناخدا!ابری سياه در راه است

ناخدا گفت:حرکت....

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۳

بازارچه ام اس

چهار شنبه روزی بود که با هوای بارانيش سخت همخوانی داشت.پنج شنبه به بازارچه رفتم.چند تا از تابلوهای رنگ روغنم رو اونجا گذاشته بودم.وارد سالن که شدم غرفه به غرفه ميرفتم.از يه پسر جوون يک کتاب وسی دی گرفتم.که غرفه بغليش رو معرفی کرد .يک پسر حدودا ۲۷-۲۸ ساله با مادر پيرش پشت ميز نشسته بود چندتا سی دی روی ميزش بود ويک سری تزيينات مسی وچند بسته بادام.سی دی را خودش با شعر های خودش دکلمه کرده بود.گفتم بذاريد گوش بدم.با صدای گرفته و منقطعی گفت:خانوم من خيلی غمگين خوندم اينجا را غم انگيز می کنه . نمی خوام پخشش کنن.کمی گوش دادم  خيلی غم انگيز بود. گفتم می خرم.گفت :پشيمون می شی هی گريه می کنی!گفتم:اشکال نداره من سرم درد می کنه واسه گريه کردن.پرسيدم چند وقته ام اس داری؟گفت:۶ ساله.گفتم :منم تابلوهام اونجاست اگه دوست داشتی بيا ببين.گفت :شما هم بيماری؟گفتم :بله!با تعجب نگام کرد و گفت که ماشالله خوبي!خنديدم.منم خودم رو معرفی کردم وازم پرسيد که حالا می دونی ۲+۲ چند می شه خنديدم و گفتم :۵ ديگه گفت : نه خانوم واسه مايه دارا ۵ می شه واسه ما ها ۳ می شه.به غرفه های ديگه سرزدم دوتا خواهر دوقلو که هردو ام اس داشتن کارهای قشنگی داشتن که برای فروش گذاشته بودن.ديگری دختر ی ز يبا بود که تابلوهای رنگ روغن بسيار عالی انجام داده بود.يه خانوم ارده و عسل طبيعی و ميوهای خشک شده می فروخت .حس ششمم بهم گفت اين خوراکی ها بو ولايت ما رو ميدهازشون پرسيدم کجايی هستيد؟گفت :خوزستان با شيطنت گفتم کجای خوزستان؟گفت:دزفول

ما دزفولی ها بدترازترکهاييم.زديم به دزفولی حرف زدن وحسابی حالشو برديم چون آشنا درومديم/خلاصه هادی خان هم اومدن و کارهای توتيا را می فروختن.البته کارهای توتيا خيلی قشنگ بود ولی گرون بود و تبليغ هم خيلی کم شده بود و کس زيادی نيومد.من درين ميون با بچه ها حرف می زديم .محمود به سختی حرف ميزد ولی يک ريز متلک می زد.با کمک هادی اومد وتابلوهای منو ديد کمی اونجا نشست و باهم حرف زديم.مهندس کامپيوتر بودوقدش حدود يک متر و نود سانت بود ولی الان برای خوردن غذاهم به مادرش نياز داشت.دوست داشتم به حرفهاش گوش بدم هرچند بهم ميگفت:مثل بل می مونیولی من از خنده های او حتی اگر باعث می شد کمی بهم بر می خورد ولی خوشحال می شدم.می دونستم اوهم محتاجی حرفی برای خنديدن است.

شب منزل مادرم ماندم تا فردا کنکور آزمايشی  بدم.شب توی بغل مادرم خوابيدم .مثل بچه گی هام.حسابی حال کردم نيمه های شب از خواب بيدار شدم او هم بيدار شدوتا صبح ساعت۶ که رفت نماز خوند با من بيدار بود.يادمه وقتی که توی سن نوجوانی بودم حسابی باهاش درگير می شدم ومی گفتم منو درک نمی کنه.ولی حالا می فهمم که اگه يک عشق واقعی وجود داره مادرمه.بارها به او پرخاش کردم و با واژه های سخت اورا آزردم ولی او جز موسيقی صبر و سکوت جوابی نداشت واکنون خسته از خستگی ها وسرشار از دعا باز هم مرا در شبی سخت همراه می شود.ومی گويد:به خدا توکل کن.کمی گذشت کن همه چيز حل می شود.ومن نمی توانم مثل او صبور باشم که ظرف من کوچک تر از تصور بزرگ اوست.

منم خسته از صبوری او .اوخسته از دلتنگی من.

صبح نمازش را می خواند و دوباره کنار من می خوابد.پدرم تا از خواب بيدار می شود اورا صدا می زند.خدا کند مرا ببخشد که ديشب اورا از مادر جدا کرده ام.خلاصه می رود تا بقيه قصه تکراريش را به انجام برساند.

جمعه صبح برای کنکور نرفتم .به اين نتيجه رسيده ام که اين کارا از من گذشته........دوباره بازارچه رفتم کسی زياد چيزی نفروخته بود.خلاصه با کلی خاطره از اون جا رفتم.تا بقيه قصه تکراری زندگيم را به انجام برسانم.

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۳

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۳

اينجا - آنجا

هوای سنگين آنجا.دلگيريهای مستمر اينجا.

آنجادر تنهاييم  رخنه می کنند.اينجا عشقم را برای هوسشان طعمه می کنند.

آنجا همه عشق می ورزند ولی جای يک عاشق خالی است.اينجا عاشقی هست با عشقی که پوشالی است. 

 آنجا سنت قشنگ دوست داشتن موروثی است .اينجا تازه به دوران رسيده و سمبل کودکی است.

آنجا زن بودن به مناسبت دختر بچه ای است که بايد بخندد.اينجا زنی است که هميشه می گريد.

آنجا اجازه ها بايد بگيری.اينجا بی اجازه حتی نميميری.

آنجا غصه ها در شاديت همبازی می شود.اينجا شادی را در غصه بازی می دهند.

آنجا هوای سرشار ازفرسايش روح سبزمادر است.اينجا چمن زار شوهر است.

خوب بی خيال تفاوتهای خونه مادر و شوهر.

واسه مامانم می ميرم.                   ولی با شوهرم درگيرم     

 می خوام گازش بگيرم                    تا نگه من اسيرم 

جوک:ترکه ميميره روحش توی هواکش گير می کنه.

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳

 

چقدر کمرم مور مور می کند

بس به حرفهای زور کولی داده ام!

چقدر غصه ها دلم راانگولک می کنند.انگار بی کارند.

دلم هم هی چشمهايم را بارانی می کند

.دلم هم زور می گويد.نمی تواند تحمل کند عقده اش را سر چشمانم خالی می کند.

خوب آخه تقصير چشمامه که می بينن وزود به دلم خبر می دن.

چشمام از اولش چغلی می کردند.

تا ناراحت می شدم اتقدر پرپر می زدن تا همه می فهميدن.هروقت دروغ می گفتم زود منو لو ميدادن.هروقت می خواستم يه چيزی رو نگم آنقدر سيخونکم می کردن تا بگم....

آره تقصير چشمامه...

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳

فکم!

از صبح با کسی حرف نزده ام

ولی فکم درد ميکند

بس که حرفهايم را جويده ام.

آری برای همين است که هی معده ام اسيد ترشح می کند

تا اينهمه خزعبلات را هضم کند بيچاره می شود.

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۳

 

سلام.اين دوروزه که نبودم دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود.ولی آخر هفته خوبی بود.

قشنگترين قسمتش رفتن من به انجمن ام اس بود .آشنايی با کسانی که فقط ميلشون رو خونده بودم يا وبلاگشون رو.در ابتدای ورودم  با ديدن کسانی که روی ويلچر بودن يا دختر ۱۵-۱۶ ساله ای که تا بلند شد به علت عدم تعادل پرت شديا دختری که تلوتلو خوران اومد نشست وخيلی های ديگه که با عصا اومده بودند دپرس شدم.دکتر نبوی اومد و آخرين يافته های ام اس را در سال ۲۰۰۴ گفت.گفت که داروهايی که مطرح شده در حد آزمايش است و روی انسان جواب نداده.ولی اميد زيادی داد.واينکه داروی قطعی هيچوقت نداره چون علت بيماری مشخص نيست.من درباره ژن ام اس پرسيدم و گفت ۲۰ نوع ژن تا حالا شناخته شده که در ام اس دخيل هستند ولی ژن قطعيش مشخص نشده.واگر قراره يک فرزند ارثی ام اس بگيره از مادر می گيرهدر کل در باب اين اطلاعات ضد ونقيضی که مرتب اعلام می شداگاهی پيدا کرديم.

بگذريم . الناز را فعال .سارا را خندان .هادی را سرشار ويولت را پايدار و پيرمردهای باحال پيرزنهای با مرام را می ديدم که زندگی را پذيرفته اند با همين ام اس.

آره يه چيزايی فهميدم که قبلا نمی فهميدم.نه که خنگ باشم !نه نمی خواستم بفهمم.از اينکه هی غصه هامو بشمارم خوشم ميومد هی دلم وسه خودم بسوزه هی بدبختی آيينه زندگيم باشه.ولی الان ديگه نه بالاخره با اين ذهن کورم فهميدمکه همين ام اس يک راه جديد زندگی کردن برای من گشوده است .مرا سرسخت تر کرده است .مرا بينا تر کرده است ديگر قدر خنده ها و لحظه ها را بهتر می دانم و در مقابل تک تک ذرات وجودم احساس مسوليت می کنم ودر برابر هر احساس خوبی که طبيعت به من ارزانی می کند شاکرم.

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۳

جهنم اينجاست

نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بازم هرچی نوشتم پريدالهی پرشنبلاگ خدا تلافی کنه

آره همين دنيا تلافيشو سرت در بياره.من واسه نتيجه نمی تونم تا اون دنيا صبر کنم

آخه کی بهشت و جهنم را تعريف می کنه؟

اين دنيای ما جهنم رو آبرو دار کرده

بايد به شيطان جايزه نوبل دادوتقديرش کرد.کفر نمی گم!عصبانی هم نيستم !فقط می گم چرا منتظر اون دنيايين؟حوری و پری می خواين يا جوی شير و عسل؟يا انتقامتون با آهن مذاب راضی می شه؟

مگه توی اين دنيا نيست؟هرجا راده کنی صدتا حوری و پری برات رديف می شه که عين فرشته ها نه فکر می کنن نه تصميم می گيرن!من قضاوت نمی کنم اصلا شايد فرشته ها هم از بی پولی يا از بی محبتی اين کاره شدن!خوب اينجايه کم خرج داره که حتما از کار خوب کردن و کار بد نکردن آسون تره/مگه نه؟تازه نمی خواد صبر کنی تا به اون دنيا برسی/

اين جا هم که از کوره های آدم سوزی تا تکه تکه کردن آدمها و فروش اعضا واسه سرو دسر شون يا خريد و فروش بچه ها که از آهن مذاب بدتره/

اينهمه مريضی عجيب غريب از ام اس گرفته تا ايدز و سرطان و صد مدل مختلف که به تازگی اسمشون شنيدم  جهنم نيست/

فقط يه تفاوت داره:اينجا بی گناه می سوزه .گناهکار عشق و حال

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳

اخر قصه بدون شرح

ای بابا!خوب زنه رو شوهره بوسيد و بعد بهش گفت من تورو دوست دارم که بهت می گم!اگه برام مهم نبودی که اهميت نميدادم .می گفتم برو هر کاری دلت می خواد بکن.علامت سوال زن پاک نشد ولی تا دلت بخواد ابهام داشت که علامت سوالها توش گم شدند!

لازم به ذکر است حسنی من اگه بگه نه که من راحت اونو به قسمتهای مساوی بين خودم واعضای خوش اشتهای خانوادم تقسيم می کردم(البته چون خونواده من بد اشتها نيستن اونو نمی خوردن).راستی ديشب برای اولين بار بدون کمک کسی آمپولمو زدم

.يه جوايی دلم برای قوقولی خروس های دهاتی تنگ شده.دلم واسه علف های تازه و هرم گرمای دزفول تنگ شده.واسه نسيم و غيبتهای طولانی .واسه اتقم که بينهايت دلتنگيهام توش قصه داره.واسه اون بی خيالی های کودکانه.واسه حياطمون که درختهای پرتقال بغچه توش سايه انداختن.واسه خيلی چيزا ....

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳

بدون شرح۱

زن:نه؟

مرد:نه!

زن:ولی ...چرا؟

مرد:گفتم نه!

زن:ولی من يک انسانم.حق دارم.

مرد:نه تو يک زنی.نمی تونی.

زن:تو خودخواهی!!!!!!!!!

مرد:من مردم .فرق می کنم.

زن:؟؟.....

مرد:!.

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۳

يک خاطره يک تجربه

الهی اين پرشين بلاگ جيز جيگر بزنه.دوساعت با بدبختی نوشتم SENDنشدحالا حسش نيست دوباره بنويسم.ولی خلاصه می گم....

دوستی دارم که نصف عمرم با او دوستی کرده ام .هميشه در نوسانات بی اندازه غرق بوده است .وبا هر شرايط جوی و تحت تاثير دوستانش تغيير کرده است.يک زمانی فقط درس می خواند.يک زمانی عاشق شد.ولی کمتر از يکسال بعد که به اين نتيجه رسيد که به دردش نمی خوره مثل پوست خياردورش  انداخت.بعدش سياسی شد و يه پای انتخابات دوم خرداد.بعدش مومن شد ومی رفت مسجد.بعدش رفت دانشگاه با يه  کمونيست دوست شد و خدا رو گذاشت لب طاقچه که مايه کسر شآنش نشه.بعدش افتاد توی خط پسر بازی .ازين به اون دست شد تا نهايتا با يکس از دوست پسرهای چتيش عروسی کرد . می گفت باهم مست می کنيم وحسابی راضی بود که شوهرش روشن فکره.اين درباره دختريست که وقتيی اولين رمان زندگيش را در ۱۶سالگی بی اجازه مامان باباش خوند از هيجان داشت می ميرد....حالا خودش يه پا رمان بود.ولی نکته مهم اينه که هيچ وقت منافع شخصيش از بين نرفت و نباخت.در اوج سياسی بازی رتبه کنکورش ۲۰۰شد.اون اين قدرت راداشت که دريک لحظه فکرش پاک کنه و فقط به يک چيز که اهميت داره فکرکنه.خودش را توجيه کنه و با خيال راحت به اون چيزيث که منافعش درونه وقت بگذاره.

ولی من مثل آدمهای عقده ای فقط دنبال سوژه های بی ربطم تا خودم وزندگيمو ببازم.يه چيزی انقدر مهم می شه که همه چيز وابسته به اون می شه.....

خوب حالا می خوام منم مثل اون باشم نه به اون شدت که با حزب باد بچرخم ولی می خوام کمی هم به فکر خودم باشم

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳

يه کم قوت

يه جورايی بی حالم   گم شده باز جورابم  ابی کاش ميشدبخوابم 

انگاری من بيدارم؟

خدا بده جوابم  از غصه ها کبابم از کارای ثوابم  تو اين حال خرابم 

عاشقم وبی تابم   واسه حسن کبابم  ولی می ده عذابم  

ولی می گه می خوادم

مامان من چی کار کنم بزرگ و قوی بشم؟

اين سوالی است که کودکان هميشه در برابر اسطوره های ذهنی خويش دارند .می خواهند بزرگ و قوی شوند.نمی دانند برای چه؟

حالا به کودکی خويش برگسته ام و می پرسم :چه کنم که بزرگ و قوی شوم؟

از اينکه با تلنگور مشکلات در هم بپيچم وشب وروزم يکی بشود بدم می آيد .وقتی چيز های پيش و پا افتاده برايم مهم می شود  وهمه خوشی ها وشادمانيهايم به ياس تبديل می شود از خودم بدم می آيد.البته من موجود لطيفيم

وقتی همه درهای باز را بسته می  بينی بخاطر اينکه يک در بسته است

وقتی همه روزهای بهاری را پايزی می بينی

وقتی تمام را هها را بن بست می بينی

وقتی همه ستاره ها را خاموش می بينی

صدای قناری مثل قارقار کلاغ آزارت می دهد يعنی ضعيفی!

قربان همه نورسهای عزيزو قوی

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۳

علف هرز

سلام .امروز می خوام درباره علف هرز بگم.درباره اينکه علف هرز جزيی از يک باغچه است.اين نام منوبه ياد دوستترين دوستم می اندازد .که باهم دوره تحصيل در دبيرستان را گذرانديم دوسا ل هم در دانشگاه با هم توی يک اتاق بوديم که بهترين خاطراتمان را خلق کرديم.رابطه نزديک فکری ما فراتر از فاصله ها بود .با يک نگاه عميق ترين معانی منتقل می شد بی هيچ کلامی.دعواهايمان منتهی به قهری کوتاه و آشتی دلنشينی بود برای بهتر فهميدن هم.برای خلقت زيبای دوستی.نامش نسيم است.

اگر نيک وبد انديشم

يا به عصيان ز خدا بگريزم

يا پی عرفان يک درويشم

همه جا نفس گرم تورا می بينم

آه طبيعت چه قشنگ

آسمان چه سپيد

آبها چه روان

ليک من در اين دشت وسيع

ذل به اين خوش دارم

که زطبيعت  زهوا

من نسيمی دارم

که به انفاس خوشش

روح خسته من جان دارد

علف هرز شعری بود که او گفته بود.حکايت کل کل کردن علف هرز با يک درخت تنومندهيچ کم نياورده بود آن چنان خود را باور داشت که درخت پس کشيده بودمن علف هرزهای زيادی در زندگی دارم که بی رويه آمده اندبايد هرس شوند تا باغچه زندگيم جان گيرد.ولی بايد باشند چون جزيی از قانون طبيعتند.ومن بايد باغبان خوبی باشم .حتی علف هرزهای باغچه ام را دوست بدارم .

ولی اين نسيم همش منو مسخره می کرد .هی می گفت خوب شد حسن گرفتت وگرنه چی کار می کردی؟بايدبهش تقدير نامه بديمحالا نسيم مامان شده من هنوز نيايش کوچولو رو نديدم ولی می دونم قيافه نسيم موقع شيردادن نيايش باحاله

 

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۳

شادی را عزادار نکنيم

های کجا می روی انديشه هرجايی

صبر کن بی تو من تنهايم

تنها تر از انديشه تنهايی

امروز وب لاگهای زيادی خوندم که با زلزله های مختلف همدردی کرده بودندومن بيشتر دلم گرفت.من ديگر برای هيچ زلزله زده ای اشک نمی ريزم .اين تلويزيون ما بار ها وبارها بچه هايی را که در زلزله بی خانمان شده اند با آهنگی محزون پخش کرده است .حرفها و شعر های غم انگيز تا دلتان بخواهد برای اشک ريختن هست .انواع و اقسام کنفرانسها و انجمنها و شوراها تشکيل شده است.بی نهايت مقاله و سخنرانی در اين باب ايراد شده است.ولی هنوز دخترک از سرما می لرزد.هنوزگرسنگی مونس تنهايی اوست و هنوز عروسکی برای درددل کردن ندارد.ومن معتقدم زلزله هميشه هست و مرگ هميشه تر از زلزله در کنار همه ...آنچه می ماند قصه دلتنگی های بی پناه و گرسنگی های بی امان و لقمه های بزرگ برای دهانهای گشادی است که مغزهای کوچک دارند برای داشتن خانه های بزرگ...

به جای پرورش فرهنگ ازلی ايران در عزاداری و غصه خوردن بهتر است کاری کنيم.

در هايی برای گشودن هست

اگر دستی توانا باشد

اين در نه طلسم است نه جادو

به ورد اراده تو هم طلسم می شکند هم جادو

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳

اينم از حقوق...

سلام.ديروز که غيش حقوقی گرفتم بدجوری حالم گرفته شد .ديگه هيچ چيز نمی تونست منوآروم کنه.کلی با مسولين بحث کردم که نهايتا به اين نتيجه رسيدن که نمی تونن به حق التدريس بيش از ۲۱ ساعت حقوق بدن .جالبه نه ؟آخه ما ۴۰ ساعت کار می کنيم ولی فقط ۲۱ ساعت رد می شه!!!!!!!

رفتم خونه به حسن زنگ زدم وتمام قوای زنانه ام را بکار گرفتم زدم زير گريه که من حالم بده بيااااااااااااااااااا

يه نيم ساعت بعد تلفن زد که ميام .من از استرس يا بدبختی يا هر چيز ديگه دچار لرز شدم البته زياد اينجوری می شم ولی از بعد از تزريق بتافرون اينجوری نشده بودم           تا اينکه يک ساعت خوابيدم وقتی بيدار شدم سردرد داشتم.ناهار نخورده بودم اين اوج فاجعه بود چون من در هيچ شرايطی خودم رو از لذت خوردن محروم نمی کنم.بعد از خوردن کمی غذا و آجيل بهتر شدم.تا اينکه حسن اومد توی بغلش گريه کردم واز بد شانسيم  ناليدم.اونم که توی اينجور مواقع همش منو مسخره می کنه و می خندونه.هی می گفت :خوب عزيزم شانس به اين خوبی!منو داری

عزيزم من که می گم سر کار نرو بيا من خودم ماهی ۵۰ تومن بهت می دم وای عزيزم گريه نکن خيلی زشت می شی

خلاصه من اعلام کردم شام نمی تونم بپزم.ولی بازم وقتی واسه شام اومد خونه سيب زمينی آب پز بهش دادم.آقا بخاطر اينکه دوغ خيلی آبکيه اعتراض کردمنم که خيلی عصبانی بودم قهر کردم و رفتم خوابيدم.بعد از شام اومد منت کشی منم تحويلش نگرفتم فقط گفتم:آمپولمو بزن

الهی بميرم هی قربون صدقه ام می رفت وآمپول می زد.خلاصه صبح هم بهش صبحانه دادم ولی پيشش ننشستم بازم اومد حسابی بوسيدم  و بعد رفت.

ولی صبح که اومدم بی خيال حقوق و درد و مريض اومدم .

الان معتقدم که اگر من نقش مظلوم رو بازی کنم از اون ظالم بدترم واسه همين می خوام طوری برنامه ريزی کنم که نه به خودم فشار بيارم نه حقم را از دست بدم

بايد ببينم چه چيزی را می توانم تغيير دهم وچه چيز را نمی توانم تغيير دهم.و نهايتا چه تغييراتی برای من مفيد خواهد بود.اينو يکی از دوستام بهم ياد داده بود.البته از قول يه نويسنده که اسمش الان يادم نيست.آره من بايد درست تصميم بگيرم شما هم برام دعا کنيد.

اما از خورشيد خانوم می گفتم:

خورشيد خانوم از همان اول شب غصه اش بيشتر شد

پدر ها با دعوا بچه ها را می خواباندند تا راحت به عشقبازيشان برسند

مادرها يی که صبح عاشقانه مادری می کردند شب بر بستری از وظيفه همسری کردند.

دختر که صبح می خنديد  ميدويد بازی می کرد شب با کابوس  جدايی از خوب پريد....

پسرک عاشق که صبح عاشق بود اکنون عياشی ماهر بود که با شيرين سخنان پياله ميزد

فقط يک سکوت غم انگيز بود هياهوی ستارگان  سبک سر که به تلنگوری می خنديدند

بی خيال دربدر های روی خيابان

بی خيال از صدای شکم گرسنه بچه ها

بی خيال از اشکهای روان وغصه ها

آنشب خورشيد بيدار بود (تازه ديد که حقوق منو چقدردادن)

وديد که ماه با اين همه ستاره چقدر تنهاست

وچقدر مردم غرق عادتند که بی کران نور خورشيد رانديدند

وخواب برای آنها بهترين بود

صبح می شد

ولی خورشيد خوابش برده بود....

خوب حالا که خورشيد خوابش برده ما هم يه جوک می گيم تا خواب از سرش بپره:

تمساحه می ره گدايی می گه:به من مارمولک کمک کنيد

در آخر از همه نورسهای عزيز تشکر می کنم

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳

 

سلااااااااااااااااام.راستش اين دو روز تایپ برام خيلی سخت شده.چون با دستکش تایپ می کنم آخه لاک زدم واز ترس اين اعجوبه های خلقت مسامان مجبورم با دستکش بيام سر کار.واسه همين حس نوشتنم ميميره.امروزاون همکار عتيقه ام نيومده منم واسه ساعت ۳ نوبت گرفتم که برم و دستگاه بتافرون رو بگيرم تا خودم تزريق کنم .حالا چی کارکنم؟آخه نمی شه در اتاقمونو ببندم برم.هميشه بايد يکيمون باشه .امروز بالاخره حقوقامون رو می دن .فردا نظرم رو در اين باره می گم.

آنشب خورشيد بيدار بود

سالها بود که به بيداری ماه در شب حسودی می کرد

سالها بود که از غصه خوردنهای روزانه اش خسته شده بود

هوای در شب دبدن

در شب گريستن

در شب خنديدن

در شب عاشقان را پاييدن

در شب دزدانه با ستارگان بازی کردن

در شب بينهايت  شدن

درشب....

خلاصه آنروز همچنانکه می تابيد زخمی شد

خورشيد داغ بود

تحمل سردی  روزگار با عاشقان رانداشت

ناگهان ترک خورد

هرچه ابرها باريدند آرام نشد

غصه ميليونها ساله اش فقط با يک شب بيداری درمان می شد

خلاصه آن شب زخمش را به خاک شور ستاره ای خواب آلود ماليد تا بيدار بماند

شب شد

ولی خورشيد بيدار بود

آنقدر همه خسته بودند که بد توجه بيداری خورشيد خوابيدند.........

اين سريال ادامه دارد........

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۳

 

سلام به دوستای خوب قديمی و جديدم.پيرو شعر قشنگی که در باره حسن جان گفته بودم بايد بگم پنج شنبه شب که مامان و بابام  و شهين خواهر ام اسيم خونمون بودن, خوندم.همه دست می زدن و می خنديديم وحسن حال می کرد.خلاصه آخر سر موقع رفتن بابام منو برد توی آشپزخونه وگفت :من ديگه پامو خونتون نمی ذارم .گفتم :چرا؟

گفت:تو دخترمی حسن هم پسرمه چرا بهش ميگی پليد؟من بهت زده توضيح می دادم که منظور بدی نداشتم منظورم شيطونياش بوده ـتازه من گفتم يه کم پليده ولی خيلی پليده ـ بابام خيلی عصبانی بود و من هيچی نگفتم.هنوز بابام از در نرفته بود به حسن و شهين گفتم و کلی خنديديم .آخه شهين هم يه موجود پليده.هميشه می زنه توی ذوقم.منو اذيت می کنه و خيلی شيطونه هميشه مجلس گرم کنه .البته فوق تخصص داره و لی اين بشر آنقدر ساده و صميميه که همه باهاش حال می کنن.ولی يه عيب داره اونم اينکه پليده )از لج بابام)

مثلا اگه بهش بگو چيزی رو نگو حتما می گه .حالا نمونه های به روز شده اش رو بعدا می گم.خلاصه اينکه جمعه هم با سرو کله زدن با کوچکترين عضو خانواده که خواهر کوچيکمه و ا.ومده بود تا رياضی درسش بدم گذشت .خلاصه سحر جون و مهرناز جون(مرفهين بی درد)ما هنوز حقوق نگرفتيم تا واسه مر ضيه کادوی تولد بگيريم.ايشالله تا چند روز ديگه از خجالتش در ميايم.

ببين آن کاسه نقره ای ماه چه نور ملسی دارد و به بيکرانی ستارگانش تنهاست

ببين آن چشمه زر با چه ترنمی چشم را می نوازد ولی تنهاست

ببين آن خنده ميان هياهو ی اشک چقدر زيباست.....

حالا بخند:يه گاوه ميره کلاس زبان مياد بيرون می گه:WE  WE  WE

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ،۱۳۸۳

من چقدر خوشبختم..........

سلام به همه عزيزانم.سحر جون مطمين باش .ام اس که هيچی حسن هم نمی تونه اشکمو در بياره.حالا نوبت منه تا به ام اس بفهمونم که با بد کسی طرفهخيالت راحت از لج همه آرايش هم می کنمتا بترکن.دوستی دارم که هميشه در حال حسودی کردن به منه.ما دوازده ساله با هم دوستيم و هميشه از من بهتر زندگی به کامش چرخيده ولی هميشه به من حسودی کرده.با هم خيلی دوست ووراحتيم .چندروز پيش می گفت خوش به حالت واقعا خوش بختی گفتم :چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت:خوب هم MBAشرکت کردی هم کلاس نقاشی می ری تابلو می کشی هم کلاس ورزش می ری هم سر يه کار خوب ميری هم همش با دوستات خوش می گذرونی هم شوهرداريت عاليه وهميشه شوهرتو راضی می کنی

 هم ام اس داريواقعا .................

با خودم همه رو حساب کردم وبيشتر به حال خودم گريم گرفتواسه اينکه رو حيه بقيه خراب نشه نمی گم که۳۰۰۰۰۰تومن پول ريختم توی حلقوم کلاس کنکور با حتم بر اينکه قبول نمی شمونمی گم کهتا حالا همه تابلوهای نقاشيمو نفروختم وهمه رو به خواهر برادرام هديه دادم اونا هم که قربون مامان بابام برم چهار تا پنج تا نيستن شونصد تا زاييدنيا ۴ ماهه حقوق بهم ندادن يا اصلا دوست ندارم بقيه بدونن که شوهرم هميشه عاشقانه غر ميزنه مثلا :

عزيزترينم سوپت اصلا خوب نشده خلاصه نمی خوام بگم..........

ديشب خونه نبود نوبت آمپولم هم بود .ولی هر کاری کردم دلم نيومد به خودم آمپول بزنماولش که رفتم خونه گفتم چه خوبه امشب حسن نمياد خونه نه فکر شامم نه لازمه صبح ساعت ۵ بلند شم بهش صبحانه بدم. در ضمن تا تونستم خونه رو بهم ريختم به ياد دوره مجردی که مسيرحرکتم از لباسهام که روی زمين ريخته بود مشخص ميشديه طرف مانتو يه طرف پالتو يه گوشه مقنعه.....

ولی تا اومدم بخوابم آقا زنگ زدن وسفارش گلدوناشونو کردن منم الکی گفتم آبشون دادمولی يواش يواش دلم براش تنگ شد و دوست داشتم بياد

دارم زور می زنم شعر بگميه شوهر دارم که ريزه   ولی برام عزيزه

  دلش خيلی تميزه   همش نمک می ريزه  عاشق غذای لذيذه

 ولی از من می گريزهعشقش کمی غليظه 

خلاصه بی نظيره   فقط کمی پليده خوب ديگه تا فحشم نداديد برم

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳

 

سلام به همه عزيزانم.سحر جون مطمين باش .ام اس که هيچی حسن هم نمی تونه اشکمو در بياره.حالا نوبت منه تا به ام اس بفهمونم که با بد کسی طرفهخيالت راحت از لج همه آرايش هم می کنمتا بترکن.دوستی دارم که هميشه در حال حسودی کردن به منه.ما دوازده ساله با هم دوستيم و هميشه از من بهتر زندگی به کامش چرخيده ولی هميشه به من حسودی کرده.با هم خيلی دوست ووراحتيم .چندروز پيش می گفت خوش به حالت واقعا خوش بختی گفتم :چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت:خوب هم MBAشرکت کردی هم کلاس نقاشی می ری تابلو می کشی هم کلاس ورزش می ری هم سر يه کار خوب ميری هم همش با دوستات خوش می گذرونی هم شوهرداريت عاليه وهميشه شوهرتو راضی می کنی

 هم ام اس داريواقعا .................

با خودم همه رو حساب کردم وبيشتر به حال خودم گريم گرفتواسه اينکه رو حيه بقيه خراب نشه نمی گم که۳۰۰۰۰۰تومن پول ريختم توی حلقوم کلاس کنکور با حتم بر اينکه قبول نمی شمونمی گم کهتا حالا همه تابلوهای نقاشيمو نفروختم وهمه رو به خواهر برادرام هديه دادم اونا هم که قربون مامان بابام برم چهار تا پنج تا نيستن شونصد تا زاييدنيا ۴ ماهه حقوق بهم ندادن يا اصلا دوست ندارم بقيه بدونن که شوهرم هميشه عاشقانه غر ميزنه مثلا :

عزيزترينم سوپت اصلا خوب نشده خلاصه نمی خوام بگم..........

ديشب خونه نبود نوبت آمپولم هم بود .ولی هر کاری کردم دلم نيومد به خودم آمپول بزنماولش که رفتم خونه گفتم چه خوبه امشب حسن نمياد خونه نه فکر شامم نه لازمه صبح ساعت ۵ بلند شم بهش صبحانه بدم. در ضمن تا تونستم خونه رو بهم ريختم به ياد دوره مجردی که مسيرحرکتم از لباسهام که روی زمين ريخته بود مشخص ميشديه طرف مانتو يه طرف پالتو يه گوشه مقنعه.....

ولی تا اومدم بخوابم آقا زنگ زدن وسفارش گلدوناشونو کردن منم الکی گفتم آبشون دادمولی يواش يواش دلم براش تنگ شد و دوست داشتم بياد

دارم زور می زنم شعر بگميه شوهر دارم که ريزه   ولی برام عزيزه

  دلش خيلی تميزه   همش نمک می ريزه  عاشق غذای لذيذه

 ولی از من می گريزهعشقش کمی غليظه 

خلاصه بی نظيره   فقط کمی پليده خوب ديگه تا فحشم نداديد برم

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳

هزارتوی تنهايی

سلام به مرضيه واميره که برام پيغام گذاشتيد.خيلی سعی کردم ننويسم و درس بخونم ولی نتونستمامروز صبح همکار عزيزتر از جانم حالمو گرفت .چون بهش گفتم به همکارمون که ازت بزرگتره و متاهله خرده فرمايش نده .بی ادبيه خلاصه بهش برخورد و جوابمو نمی داد حالا هی مسيج می فرستهکه جواب نمی دمبعدش آخه من که کنکور قبول نمی شم بذار حداقل با تو خوش باشم و بنويسم.ديشب شب يلدای خوبی بود ولی خيلی خسته بودم.

در سراسر راهروی طولانی حيات

يک موج سر د می وزيد و مورمورم می شد

صدای همهمه غريبی  هم می آمد ولی يک درد آشنابا همدردانی نا آشنا

مرا فرا می خواندکه...

همه خالق تنهايی خويشند

واين يک راه مختوم را به هزارتوی هندسی ناموزون ذهن آغشته اند

شايد چيز ديگری شوند

وآنان که کم تنهاترند کس ديگری می شوند

و راه را نمی يابند...

تا ابد سر در گم نادانی خويشيم

حالا جدی نگيريد...داد بزن و بگو

يه توپ دارم قلقليه سوراخ سوراخ و گليهشکل يه مغز خاليه 

يا که همش پوشاليه دنبال کار عاليه اين شعرا از بيکاريه مال يه جسم کاريه توی دلش خداييه  برای اون که کافيه بی خيالش ام اسيه

چه جالب الان که دارم می نويسم همکارم داره کار خودشو می کنه انگار نه انگار من مسئولشم

مهم نيست من می خوام راحت باشم.راستی يه ترکه می ره خونه می بينه زنش با يکی بله....چراغو خاموش می کنه مياد بيرون می گه:جواب ابلهان باشد خموشی

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۳

مزايای محيط دولتی

اول کله صبح که اومدم سر کار حالمو گرفتناز اينجور رفتارا حالم بهم می خورهمعاون منو خواسته و خيلی رک و پوست کنده می گه که آرايش نکن همکارا صداشون درو مدهاعصابم شد لجن!آخه من با يکم پنکيک و يه ذره رژ اينقدر توی چشمم؟حالا يه ذره ريمل ازديشب بايد توبيخ بشم؟واقعا که!!!!!!!!!!!!!تا حالا اينقدر از اين فضاهای بسته حالم نگرفته بودمنم مثل خرا گفتم مرسی از لطفتون که به من تذکر داديدچی می گفتم؟ميگفتم به شما ربطی نداره؟يا من در مورد خودم تصميم می گيرم و در باره قضاوت ديگران هم مسولم؟يا چه می دونم فلانی که هفتاد قلم آرايش می کنه چی؟يا....

بهر حال کاش اونقدر سالم بودم که بجنگم.چون از وقتی فهميدم با ام اس نمی شه جنگيد زندگی مسالمت آميز پيشه کردم.تلاش برای خوب زيستن.مخصوصا وقتی گفت سلامتی برای ما بهترين آرايش است خواستم بهش فحش بدمولی اونم تقصير نداره چون اگه اين تذکرات را نده يک مدير خوب نيست!ونمی تونه ارتقا پيدا کنه

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳

اولين حضور ام اس در من

سلام .دوباره می نويسم بای دلی که عادت به تپیدن دارد.برای دستی که عادت به نوشتن دارد و برای خاطراتی که با يد با آنها زندگی کرد .من می ميرم ولی خاطرات زنده اند.وبه من زندگی می دهند.نمی دونم چرا دلم گرفته .از صبح واسه آمپولی که شب بايد به زنم استرس دارم.نه بخاطر آمپول بلکه بخاطر اين هشدار که ام اس مرا از نظر دور نمی دارد .بخاطر اينکه آنها هر ۴۸ ساعت به من گوشزد می کنن که بيمارم.ولی مهم نيست من خيلی چيزها هنوز دارم که ام اس نمی تواند آنها را از من بگيرد .مثلا عشق.ولی اگر عشق مرا هم بگيرد چه کنم؟نه نه نه هرگز تن به تو نمی سپارم که تو چون مردی عياش با لذت کودکانه دختران بکر بازی می کنی از فريا د ودرد آنها جان می گيری.ولی من آن عزت بکر وآن طراوت محض خود را به تو نمی فروشم.من بايد زندگی کنم بخاطر اينکه انسانم و يک آدم بيمار هم می تواند انسان باشد حتی اگر ا م اس داشته باشد.

من در اوان جوانی .هنوز به ۱۸ سالگی نرسيده بودم و از شوق قبولی در دانشگاه ريسه می رفتم که اوآمد .وقتی گردنم را خم می کردم يک جريان برق از کمر به مغزم می رفت ومن اعصابم خورد می شد اوايل می خنديدم و می گفتم خوبه اين باعث می شه قوز نکنم.تا قضيه را جدی بگيرم و دکتر بروم و ام آر آی بدم و هزينه ام آر آی را توی اون دانشجويی جور کنم خوب شدم .گذشت تا اينکه آخر ترم سال سوم دانشگاه يک هاله سياه رو چشم چپم افتاد.چند روز گذشت تا جدی گرفتم رفتم دکتر چشم پزشک .تا ساعت ۱۰ شب هر آزمايشی به ذهنش می رسيد برام انجام داد ولی هيچی نشون نداد.همون شب با برادرم که پزشک بود صحبت کردم و گفت سريع به تهران بيا.دراون مدت زاويه يابی ديدم هم مشکل پيدا کرده بود برای گرفتن هر چيز چند بار بايد نشونه می گرفتم تا بتونم اونو دست بگيرم.اونشب تا رسيدم خوابگاه چای خواستم دم کنم .آب جوش روی ميز بود تا توی فلاسک بريزيم که بازم به علت اون خطای ديدی که برام پيش اومده بود دستم به کتری خورد و.....

تمام رانم سوخته بود تاولهای وحشتناک زده بود نگاهشون می کردم و گريه می کردم. هنوز به خونوادم خبر نداده بوديم بچه ها همه دورم جمع شده بودن و می گفتن و قتی جيغ زدی فکر کرديم مثل هميشه شيطونی می کنی آخه من هميشه داشتم شلوغ می کردم.خلاصه فردای اونشب با هواپيما از اهواز به تهران رفتم .روز بعد از صبح تا ۹ شب کلينيک  فوق تخصصی چشم پزشکی معاينه شدم .هيچی به من نگفتند . ولی شب منو واسه ام آر آی بردن و من برگه ای را که دکتر نوشته بود خواندم .مشکوک به ام اس....

خواهرم هم ام اس داشت همه با هم واسه اون غصه می خورديم ولی وقتی قضيه من پيش  اومد همه عزادار شدن .خلاصه از نتيجه ام آر آی هم به من چيزی گفته نشد فقط کورتن را فهميدم.هرشب می رفتم بيمارستام و پالس می گرفتم .چقدر بد بود اون بد ترين خاطره زندگی من بود.بعد از ۱۰ روز که آمپول تمام شد و سوختگی پام هم بهتر شد پردينازول رو روزی ۱۰ تا می خوردم .اين مصادف بود با فرجه های امتحانيم .استرس ....با همه اين خاطرات بد درس خوندم .وقتی برگشتم بچه های خوابگاه وحتی کسانی که اصلا نمی شناختمشون يا فقط يه سلام عليک باهاشون داشتم اومدن ديدنم وهمه متفق القول معتقد بودن چشم خوردم

امتحان ها گذشت من از آناليز افتادم ويک دوره افسردگی رو گذروندم ..که خيلی ضربه خوردم....

  
نویسنده : maryam ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳

 

من از ديار غصه های بی اختيار می آيم برای گفتن تنهايی چشمی برای ديدن و گوشی برای شنيدن می خواهم.ودلی برای تپيدن.

  
نویسنده : maryam ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳